داستان من و خواهر زادم افسانه

علی هستم و 21 سالمه فرزند آخر خانوادده هستم خواهر بزرگم هم بچهاش هم سنای من میشه.


ماجرا از‌اونجا شروع شد که ت۱مقم گرفتم برم دیدن خواهر و خواهر زادم تو کرج زندگی میکردن. ادامه خواندن “داستان من و خواهر زادم افسانه”

داستان من و دخترم مهناز

درودی دیگه به شما عیزان و دوستای گلم.


بهنام هستم و چهلو پنج سالمه داستانی که میخوام براتون بگم کلمه به کلمش واقعیه این که باورتون بشه و نشه به خودتون ربط داره.

و بر عکس خیلی از داستانای تخیلی که بقیه میگن فرق میکنه و برپایه واقعیته.
اول از خودم بگم تهران زندگی میکنم قدم هم 182 هستش وزنم هم 71 و بدنم کاملا ورزشکاریه هر کی هم منو ببینه فکر میکنه حداقل ده سال جوونترم. ادامه خواندن “داستان من و دخترم مهناز”

داستان مامان و دوست بابام

داستان خون دادن مامانم به دوست بابام.
درود به شما همه ی عزیزان


من پدرام هستم و 19 سالمه توی تهران زندگی میکنم خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم عین واقعیت هستش.
اسم دوست بابام هم عباس هستش که ما بهش میگیم عمو عباس با بابام رابطه خیلی نزدیکی داره.
بابام هم شغلش طوریه که همیشه خونه نیست.
و میره سفرای کاری و تو خونه من و مامانم میمونیم.
ماجرا‌ از اونجا شروع شد که یه روز بابام رفته بود سفر کاری و شب همون روز دوست بابام یعنی همون عمو عباس اومد. ادامه خواندن “داستان مامان و دوست بابام”