داستان زن چاق تپل همسایه

وحید هستم و ۲۱ سالمه تازه از خدمت اومده بودم و خیلی از همسایه هامون جدید بودن اونا رو نمیشناختم


اومده بودم خونه یکی از دخترای همسایه مون خیلی نظرمو جلب کرد. دختر زیبا با اینکه این دختر چاق و تپلی بود در چاقی بود که همسایه ما بود ولی خیلی زیبا بود واقعا اندام زیبایی داشت و دل هر مردی می برد ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز مثل همیشه رفته بودم نون بخرم بیام خونه تو را دیدم
فاصله اش با من ۱۰ متر بود و قرار بود ۱۰ متر دیگه بهش برسه مونده بودم تو این چند ثانیه چطور باهاش صحبت و باز کنم
کسی خواست شما هم اینجا زندگی میکنه چه داخلی و گفتار چند ساله میشه ده یک و نیم سال میشه گفتم آهان پس واسه همینه که من دیدم شما را گفتند شما گفت شما جدید تازه می گفت نه من خیلی وقته هستیم ۳۰ ساله میشه که مامان و بابا اومدن اینجا ولی منتها چون که من خدمت دیدم خیلی از همسایه هامون که جدیدا من تازه ندیدم خلاصه با هم آشنا شدیم و اسمش ازم پرسید و گفت نرگس هستش و من هم گفتم وحیدم خلاصه میشه ازش یادم رفت بپرسم با خودم گفتم سری بعد می پرسم اسمش کیه خلاصه یه روز که اومده بودم دوباره رفته بودم فروشگاه یه چیزی بخرم یادم اومد که اگه اونو دیدم این سری با یه بهونه دیگه ازش سوال بپرسیم خلاصه از شانس خوب من اونو دیدم اونورو دیدم بهش گفتم ببخشید یادم رفت ای چند سالتون شود گفت ایستا گفت مجدد در واقعا بهتون من گفت چطور گفتم بهتون خیلی خیلی کمتر نوید واقعا شما جوانی یعنی واقعاً خیلی جوون تر از چیزی هستی که به سه نفر آدم میرسه البته تو دلم گفتم دارم دروغ میگم دیگه چیکار کنم قراره با هم آشنا شم قراره واقعیت و بگم هیچی ناراحت میشین و قهر میکنه خلاصه این
این گفتم این خودش خیلی خوشحال شدم که بهش گفته ببخشید شما میان کافه محمدی کافه محمدی چرا تو خونه تنها کسی نیست که ما هم حتماً کسی نیست زندگی گفت چرا حسین بودم تا چند روز میشه ولی پسره بهم خیانت کرد بهش گفتم چه بهتر لیاقت شما رو نداشت خلاصه با هم تصمیم گرفتیم که بریم بله منم رفتم مصالح خریده بودم و رفتم خونه تحویل دادم و بعد با هم رفتیم کافه از اینجا هم رفتیم اونجا یه دست
می‌رفتیم که دستگیری نمی‌توانیم با هم صحبت کردیم از خانوادش برچیده و شرایط زندگی و این چیزا
کمبود دیگه هم با هم در ارتباط بودم و احساس کردیم رابطه خیلی جدی میشه روز به روز رابطه موندی همیشه یه روز با هم صحبت نکنیم انگار اون روزم شب نمیشه خلاصه بعد از چند سال یعنی بعد از یک و نیم سال تصمیم گرفتم برم خواستگاریش من مدیر جلسه جدید پیدا کرده بودم بر

ای صافکاری کار می‌کردم و تو همون موقع از شاگرد به استاد ای رسیدم و یه مغازه جدید مخدوش درآمد این قدر هست که از یک کارمند معمولی بیشتر درآمد دارم خلاصه ازدواج کردیم و صاحب یک دختر خوشگل و زیبا شدی و اصفهان دخترمون
مینا هستش اون حرف ماهشه و داره میره تو هشت ماهگی خلاصه ما هم رابطه مون خیلی خیلی نزدیک تر از قبل میشه
من دوستان عزیز دیگه تو آخرین خاطره با خوندن این داستان گفتم دوستان سیگنال ازدواج کردند ازدواج نکردن حتی من ازدواج کنم چون واقعاً با ازدواج آدم کامل میشه بازی فکری هم از لحاظ هدف هدف بر هدف برای زندگی و بزرگ کردن بچه ها
بالاترین امید امیدی که یک پدر و مادر درباره بزرگ کردن و بچه‌ها و اونارو
و برای آنها فراهم کردن یک آینده و خوب و آروم یادتون تو یه داستان دیگه خدانگهدار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *