داستان برادر دوستم

درود به یکایک شما عزیزانم بازم اومدم با یه داستان خاص بره داستان من و برادر دوستم

بدار اول از خودم بگم من میترا هستم ۲۷ سالمه تو یه خانواده سه نفره زندگی میکنیم.
حتما با خودتون میگین تنها فرد خانواده منم تنها بچه خانواده ولی اینطور نبود من و یکی از داداشم حتما با خودتون میگین با پدر و مادر میشیم چهارتا چطور من میگم سه تا هستیم .چون بابا خیلی وقت وفات کرده که ما بچه بودیم خوب داشتم میگفتم میترا هستم و ماجرایی که می خوام تعریف کنم در مورد دانشگاه بله دانشگاه هستش
یکی از دخترا دانشگاه خیلی دوستش داری مود شده بودیم بهترین دوستای فا به همدیگه همیشه با هم بودیم یه روز مثل همیشه که کلاسمان تعطیل کرد و دیدم عسل دوستم بهم میگه داداشم قراره بیاد دنبالمون و با هم بریم خلاصه گفتم نیاز به زحمت نیست اصلی من خودم میرم گفتم این چه حرفیه همچین کاری کنی من ناراحت میشم خلاصه گفتم باشه توی خلاصه وقتی که داداشم اومد یه چند دقیقه طول کشید وقتی اومد دیدمش هنگ کرده بودم و اون پسره خیلی زیبایی بود همون لحظه که دیدمش روش کراش داشتم واسه اونم که بت من فهمیدم اونم همینطور شده بود
زیبایی هم بودیم من همون خلاصه وقتی که حرکت کردیم عسل بیستم جلو نشست و من عقب که

دیدم اصلی گفت داداشی دوست دارم یعنی چطور بگم بهترین دوستم تو دانشگاه هستش و همیشه هر مشکلی پیش اومد پشتم مثل کوه و استفاده به من دوست عزیزم میترا جون داداش همه یکی از
یکی از بهترین داداشی دنیا ادم میتونه داشته باشه واسه ما هم با هم صحبت کردیم و از اینکه با هم آشنا شده بودیم و احساس خرسندی می کردیم همین طور گذشت و گذشت هر روز میومد اونم به بهونه ی دیدن من همش می اومد دید نخواهد دید دنبال مانتو دانشگاه خلاصه هم در گذشته احساس کردیم رابطه خیلی نزدیک شده
تراکتور نزدیک تر از من و خواهر شیرین عسل شده بودی
من هم که داشتی یه جورایی به ما هستی می‌کرد و به ما خیلی نزدیک تر شده احساس کردیم رابطه مون داره جدی تر میشه یه موقع که اومده بود دنبال من
نخواهد شد و بعد گفت من بعد تو رو میرسونم گفتم باشه البته جلوی عسل اینطور حفاری در واقعیت می دونستم می خواد منو ببر کافه جایی که باهم صحبت کنیم و بیشتر در مورد آینده صحبت کنی خلاصه رفت و ما را برد و آنجا یعنی من را هم رفتیم اونجا یه سفارش غذا پیتزا چیزا خوردیم و داشت دیگه صحبت کردیم مسئول صحبت کرده و با اینکه
که به نگاهت عزیزم من
میدونی که رابطه ما روز به روز داره بهتر میشه من تصمیم ازدواج دارم می خوام بیام خونتون با هم بیشتر آشنا بشی ولی منظورم خواستگاری راستش دیدار خانوادگی داشته باشیم امیدوارم هر دو خانواده حمید هیراد خوشم اومده بود منم که قلب تو دلم داشته می‌شد مونده بودم چی بگم سرم رو تکون دادم و گفتم باشه خیلی خوشحال شده بودم ولی به روی خودم نمی آورد خیلی خوشحال باشیم به روی خودمون میاد که بسیار زیاد واسه من مهم نیست خلاصه اینطور شد و اومد خواستگاری برای دو سالی از این جریان میزو مصاحبه بچه هستی می کنی که اسمش
که اسم‌سارا ازش خلاصه ما ازدواج کردیم و روز به روز زندگی من بهتر است و اگر میشه ولی جدی در رابطه با عسل خوب نیست
همیشه با هم سوءتفاهم داریم قبلا شنیده بودیم بهترین دوستای هم قرار همدیگرو میبینیم حالمون از هم بد میشه ولی ظاهر خودمون رو حس کرد حفظ کردید ممنون از شما دوستان عزیز اگه دوست دارین بازم از این داستان را بشنویم تو نظرات بهم بگین نظراتتونو میخونم تا یه داستان دیگه بدرود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *