زن شوهر دار افغانی

من علی هستم، ۳۲ ساله، با موهای تیره و چشمان قهوه‌ای. همیشه سعی می‌کنم در زندگی‌ام انسان خوبی باشم و به دیگران کمک کنم. در محله‌ام، خانواده‌ای افغانی زندگی می‌کردند که به خاطر شرایط سختی که داشتند، همیشه در ذهنم بودند. شوهر این خانواده، رحمت، مردی سخت‌کوش بود که برای تأمین زندگی‌اش تلاش می‌کرد. همسرش، مریم، زنی مهربان و با روحیه بود که همیشه لبخند بر لب داشت.

یک روز، وقتی که رحمت به سر کار رفته بود، من در حال قدم زدن در محله بودم که ناگهان بوی دود به مشامم رسید. به سمت خانه مریم رفتم و دیدم که از پنجره‌های خانه‌شان دود بیرون می‌آید. قلبم تند تند می‌زد و سریع به سمت درب خانه رفتم. در زدم و فریاد زدم: “مریم! آیا همه‌چیز خوبه؟”

منو و برادر شوهرم کامیار

من یه روز عادی توی خونه نشسته بودم و به کارای روزمره‌ام رسیدگی می‌کردم. شوهرم، آرش، به خاطر کارش بیرون رفته بود و من تنها بودم. برادر شوهرم، کامیار، ۲۵ ساله بود و قدش حدود ۱۸۰ سانتی‌متر بود. پوستش کمی تیره‌تر از من بود و موهای مشکی و صافش همیشه مرتب بود. کامیار همیشه آدم شوخ‌طبع و باحالی بود و وقتی می‌اومد خونه، همیشه جو رو شاد می‌کرد.

اون روز، کامیار به خونه ما اومد تا با آرش کار مهمی رو انجام بده. وقتی وارد شد، با لبخند گفت: “سلام! آرش کجاست؟” من جواب دادم: “سلام! آرش رفته بیرون. اما می‌تونی کمی پیش من بمونی.” کامیار با خوشحالی گفت: “چرا که نه! می‌خواستم با تو گپی بزنم.”

ما نشستیم و کمی درباره‌ی روزمرگی‌ها صحبت کردیم. کامیار همیشه داستان‌های جالبی از کارش تعریف می‌کرد و من هم بهش گوش می‌دادم. بعد از چند دقیقه، کامیار گفت: “می‌دونی، من همیشه دوست داشتم یه چیزی درست کنم. آیا می‌تونی به من کمک کنی؟”

زن همسایه

باز هم سلام و درود خدمت یکایک شما عزیزان من میرزا هستم و 28 سالمه قدم 179 سانتی متر هستش و 74 کیلو گرم وزنمه رنگ موهام مشکلیه و رنک پوستم هم تقریبا سفید هستش رنگ چشمام هم عسلی هستش و با اینکه ورزش خاصی نمیکنم و اهل رفتن به باشگاه نیستم تناسب نسبتا خوبی دارم.

ادامه خواندن “زن همسایه”