سلامی دوباره به همه ی شما عزیزان عزیزتر از جانم بیتا هستم و خوش اومدم با یه داستان دیگه این داستان بر خلاف داستان های قبل از فانتزی های خاصی برخورداره لطفا اگه فانتزیاتون به فانتزیای ما نمیخوره لطفا بقیه داستانو نخونین اگه نه که بریم داشته باشیم دوستان

خوب بزارین اول از خودم بگم من بیتام و 30 سالمه مجردم و سینگل و دارم ترشیده مشم.
البته نه این که کسی نیاد سمت نه من پا نمیده و دم به تله نمیدم
مدتی بود دبال کار میگشتم یکی از اکهی ها نظر منو به خودش جلب کرد ولی خوب من کسی نیستم بدون تحقیق برم دنبال یه کاری و سمتش برم اول باید ببینم محیط کار چطوره و با رییسش صحبت کنم.
و ببینم گه شرایطش با من جور بود کهمیرم سرکار البته حقوق هم خیلی مهمه ون واقعا مهمترین اولویت برام پولشه.
خوب داشتم میگفتم تو روزنامه ها آگهی های استخام رو میخوندم که دیدم نوشتمنیاز به یک خانم جهت کار در طلا فروشی
زنگ زدم ادرسو گرفتم وقتی ادرو گفت باورم نمیشد این نزدیکک خونمون هستش
بله پیاده حتی میشه 5 دقیقه ای رسید
خلاصه رفتم اونجا صحبت کردم و دیدم خیلی ناز میکنن اخر گفتم از شماانتاظر نداشتم نا سلامتی همسایه هستیم و بعد رییسشون اومد بله اقا امید بود صاحب این طلا فروشی منو دید جا خورد گفت شما اینجا چیمار میکنین بیتا خانوم گفتم اومدم برای استخدامی گفت جدی واقعا خیلی هم خوب از شما کی بهتر بعد شاگردش که اونجا بود برگ هاش ریخته بود و خودش اومد معذرت خواهی و میگفت ببخشید من به جاتون نیاوردم
گفتمعیبی نداره حق دارین بلاخرههمکار میشیم با هم
خلاصه روز اول محیط کارو برسی کردم و وظایفی که باید بهم میدادن رو نگاه کردم و دیدم کار اسونی بود ولی باید دقت به خرج میدادم چون مسول فروش بودم.
هلاصه بعد ازیک سال اقا امید بهم پپیشنهاد ازدواج داد و با هم ازدواج کردیم خلاصه خیلی خوشبختیم الان دو ساله ازز اونج جریان میگذره و ما صاحب یه دختر خوشگل به نام نازنین هستیم.
مرسی ازا ینکه داستانمو تا اخر خوندین