بازم سلام به شما عزیزان خوبتر از جان ابی هستم و 24 سالمه ماجرایی که میخوام براتون بگم مربوط به همین دو هفته ی قبل هستش که رفته بودیم عروسی منتها برای برگشتن منو دختر خاله مهتاب چون جا نبود مجبوریم با هم برگردیم

خوب بزارین از اول بگم براتون 24 سالمه دانشجوی رشته ی مدیریت بازرگانی هستم توی دانشگاه شهید بهشتی
درس میخونم
تو ی خانواده پنج نفره زندگی میکنم من دوتا از خواهرام و مامان و بابام
عروسی پسر داییم بود بله مهدی قرار بود ازدوا کنه و هفته ی بعد باید میرفتیم شمال عروسیش
من هم لحظه شماری میکردم چون واقعا خیلی وقت بود نرفته بودم عروسی
خلاصه بلاخره روز موعود رسید تابستون بود 9 شهریور بود و ما باید تا دهم شهریور می رسیدیم شمال.
حرکت کردیم با هم رفتیم سمت شمال لاصه شب رسیدیم و فردا روز اول عروسی محسوب میشد همه ی بچهای فامیل پسرخالها دختر خالها همه و همه بودند.
از اونجایی که ماشین خاله اینا خراب شده بود البته این موضوع برا بعدعروسی هستش
و از اونجایی که خاله قرار بود با ما میومد من هم مجبور بودم با خاناوده نیام جا نبود و مهتاب هم تنها مونده بود و تصمیم بر این شد من و مهتاب با هم با اتوبوس بیاییم
خلاصه خودم رفتم بلیط خریدم و قراربود ساعت ده شب حرکت کنیم.
خلاصه سوار شدیم احساس کردم دختر خالم رفتارش یه طوریه هی بهم نگاه میکرد و لبخند میزدو میخندید.
تعجب کردم چی شده.
خودم هم مونده بودم چیکار کنم بلاخره با کلی بگو مگو با خودم دلمو زدم به دریا و گفتم چیزی شده مهتاب دیدم داره باز میخنده بهم
گفت اره ولی نمیتونم بهت بگم اگ بگم باهام دعوا میکنی.
بلاخره با کلی بگو مگو دیدم که گفت ابی جان پیرهنتو برعکس پوشیدی وای تا اینو گفت پشمامریخت قرمز شده بود صورتم از خجالت اب شدم .بلاخره اخرای شب بود همه خواب بودم پیرهنمو درست پوشیدم.
این بود داستان من امیدوارم خوشتون اومده باشه.