داستان من و خاله مینا

پدرام هستم و 21 سالمه داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به هفته قبل هستش.

اون موقع تازه رفته بودم خونه ی خاله ام مینا.

رابطه منو خاله مینا مدتی بود که خراب شده بود.

منم دنبال این بودم برم خونه اش و یه جورایی باهاش آشتی کنم.

خلاصه بارو بندیل سفرو بستم و شب قبل آماده شدم. ادامه خواندن “داستان من و خاله مینا”

داستان من و عمه کوثر

سلامی دوباره خدمت یکایک شما عزیزان همیشه در صحنه.

و دوستداران فانتزی های خاص.

به نام خدا میلاد هستم و دو سالی میشه که رشته مدیریت بازرگانی میخونم.

ماجرا از اونجا شروع شد که واس استراحت بعد از امتحانات دانشگاهی چند روزی برم خونه ی عمه ام کوثر.

خلاصه خودمو برای سفر آماده میکردم تا بتونم فردای روز بعدش زودتر برم خونه ی عمه ام کوثر. ادامه خواندن “داستان من و عمه کوثر”

داستان من و آبجی سمیرا

سلامی دوباره خدمت همه ی شما عزیزان مرسی از اینکه مارو انتخاب کردین

ماجرا از اونجا شروع شد که مامان و بابام با هم تصمیم گرفتم چند روز برن شمال واس سفر که هوای عوض کنند.

از اونجایی که خواهرم سمیرا کلاسای دانشگاهش مونده بود منم نمیتونستم بیام چون خواهرم تنها بود تو خونه اگه من میرفتم. ادامه خواندن “داستان من و آبجی سمیرا”