داستان من و برادر شوهرم بهزاد

بازم سلام به شما بروبکس عزیز میترا هستم داستانی که میخوام براتون بگم مربوط به همین هفته قبل هستش که رفته بودیم خونه ی برادر شوهرم.

اول از خودم بگم میترام 27 سالمه و با متین شوهرم دو سالی میشه ازدواج کردم.

از بهزاد براتون بگم برادر بزرگتر شوهرم متینه اون قبل از متین اومده بود خواستگاریم ولی خوب خانواده قبول نمیکردن. ادامه خواندن “داستان من و برادر شوهرم بهزاد”

داستان من و دایی بنیامین

کیمیا هستم و 24 سالمه قدم هم 170 میشه حدودا ماجرا از اونجا شرع شد که تصمیم گرفتم برم خونه ی دایی بنیامین.

بزارین از دایی بنیامین بگم اونم 26 سالشه من و اون از بچگی با هم بزرگ شدیم و هم بازی بودیم مثه خواهر و برادر میمونیم حتی نزدیکتر. ادامه خواندن “داستان من و دایی بنیامین”

داستان دکتر بازی گروهی با دخترای فامیل

وحید هستم و 24 سالمه داستانی که میخوام براتون بگم مربوط به 8 سال قبل هستش اون موقع 16 سالم بود.

و تازه سنم یکم بزرگ شده بود تو عروسی بودیم و خلاصه خیلی شلوغ بود اتاقا اونقدر زیاد بودن که همه چی خر تو خر بود. ادامه خواندن “داستان دکتر بازی گروهی با دخترای فامیل”