داستان من و طلا فروش همسایه مون

سلامی دوباره به همه ی شما عزیزان عزیزتر از جانم بیتا هستم و خوش اومدم با یه داستان دیگه این داستان بر خلاف داستان های قبل از فانتزی های خاصی برخورداره لطفا اگه فانتزیاتون به فانتزیای ما نمیخوره لطفا بقیه داستانو نخونین اگه نه که بریم داشته باشیم دوستان

خوب بزارین اول از خودم بگم من بیتام و 30 سالمه مجردم و سینگل و دارم ترشیده مشم. ادامه خواندن “داستان من و طلا فروش همسایه مون”

داستان دختر خاله مهتاب تو اتوبوس

بازم سلام به شما عزیزان خوبتر از جان ابی هستم و 24 سالمه ماجرایی که میخوام براتون بگم مربوط به همین دو هفته ی قبل هستش که رفته بودیم عروسی منتها برای برگشتن منو دختر خاله مهتاب چون جا نبود مجبوریم با هم برگردیم

خوب بزارین از اول بگم براتون 24 سالمه دانشجوی رشته ی مدیریت بازرگانی هستم توی دانشگاه شهید بهشتی ادامه خواندن “داستان دختر خاله مهتاب تو اتوبوس”

داستان من و دختر کابلی

آرش هستم و 29 سالمه دقیقا یادمه تابستون سال 95 بود خانوادکی رفته بودیم سفر.

خوب بزارین اول از خودم و خانوادم شروع کنم من معلم پایه ابتدایی هستم و دو سالی میشه که دانشگاه رو تموم کردم و استخدام شدم. ادامه خواندن “داستان من و دختر کابلی”