داستان منو خواهرم جلوی چشم داداشم علی

سلام نمی‌خوام وقتتونو تلف کنم یه راست میروی اصل مطلب.


من ملیکا هستم ۱۷۰قدمه و وزنم ۵۹هستش و سنم ۲۱ و رنگ پوستم خیلی سفیده جوری که تو مدرسه معلمو روم حسودی داشتن و یک خواهر دارم اسمش ملیناست

ادامه خواندن “داستان منو خواهرم جلوی چشم داداشم علی”

داستان من خاله شهین تو عروسی دایی رضا

سلام به تمامی دوستان عزیز من امروز در خدمتتون هستم با یک خاطره خیلی ناز از خودمو خاله جونم .


بزارید خودمو معرفی کنم من متولد سال 80هستم و این اتفاق تو سال 96 پیش اومد یعنی اون موقع من 16 سالم بود و خالم شهین یه 5سالی از بزرگتر بود ولی رابطه ما خیلی شکر قندی بود. ادامه خواندن “داستان من خاله شهین تو عروسی دایی رضا”

داستان دختر خارجی به همراه من و زنم

سلام و درود خدمت یکا یک شما عزیزان و خوبان من پدرام هستم و سه سالی میشهرفتم خارج بله پناهندگیموبرای المانگرفتم البته ااول رفتیم ترکیه و از اونجا به سمت آلمان مهاجرت کردیم

خلاصه یه مدتگذشت و اونجا اسککان داده شدیم و زبان رو هم خیلی سریع یاد گرفتم بلاخره اول در حدی بود که بتونم مفهوم رو برسونم ادامه خواندن “داستان دختر خارجی به همراه من و زنم”