بهمن هستم و 24 سالمه قدم هم 185 هستش و شغل آزاد دارم و تو سوپر مارکت کار میکنم البته از خودمه یعنی اینطور بگم وقتی که دبیرستان بودم ول کردم درسو و رفتم کار خرید و فروش تو سوپری

اونجا فضای کار طوریه که خیلی میشناسنت خوبیش اینه تا به مشکل بر بخوری یه آشنا داری ازش کمک بگیری
یه مدتی بود یه زن که معلوم بود متاهل هستش میدونستم خودشو میخوااست بهم خیلی نزدیک کنه ولی من اینو میدونستم نباید دم به تله بدم البته تله که نه اینکار دوراز مرام و معرفت و مردانگیه
خلاصه اون هم پیله بود حسابیمن هم که زیاد بهش رو نمیدادن و یه حد و مرزی رو بینمون رعایت میکردم.
تا اینکه یه روز اومده بود مغازه کسی هم نبود جز من و اون این سریرفتارش خیلی عوض شده بود بله فکر نکنین بی خیال شده بود نه ناراحت بود میدونستم یه غم بزرگی ته دلشه پول نداشت که واس خریدزد زیرگریهو میگفت شوهرم معتاده و من باید کارکنم خونه مردم میرم و خونه رو تمیز میکنم
لطفا بزارین آخر ماه پولتونو میدم فقط الان در حال حاضر پولی ندارم هر چزی میخوایبهتون میدم لطفا قبول کنین
من هم ه حس انسان دوستانم به چالش افتاد با خودم گفتم اگه کمکش نکنم خدارو خوش نمیاد و خوب نیست بزارم یه خانواده گشنگی بکشم چیزای موردنیازشو که بردرو ثبت دفتر وام دارا کردم
مرسی ازتون از ایننکه تا اخر داستانمو خوندین اگه شما هم به همچین صحنه های برخورد کردین لطفا با هامون در میان بگذارین.