داستان مامان و بابام

سلام به همتون من سعید هستم و 19 سالمه و اولین فرزند خاناوده هستم

جریانی که میخوام برات تعریف کنم مربوط به همین چند روز قبل هستش صحنه ای شوکه کننده دیدم که میخوام براوتون تعریف کنم

تک به تکشو فقط چیزی که دیدم میگم بدون هیچ گونه کمی و کااستی

دقیقا یادمه پنج شنبه بود و ساعت یازده و داشت میشد دوازده که میشد همون به قول معروف و گفتنی شب جمعه بله شب جمعههههه

منم طبق معمول سرم تو گوشی و شب جمعه رو اینطور میگذروندم

اتاق من و بابام کنار هم هستش احساس کردم یه سرو صداهایی داره از اتاق بغل میاد اول زیاد جدی نگرفتم تا اینکه …

بله تا اینکه این سرو صداها احساس میکردم خیلی بیشتر از قبل هستش

با خودم گفتم ولش احتمالا صا از تو آشپز خونست و مامان داره غذایی چیزی گرم میکنه منم ده دقیقه ای بود مشغول بازیبودم با گوشی که دیدم این صداها نه از آشپز خونه نیست ازاتاق خواب مامان و باباست

تصمیم گرفتم برم سرم بکشم جریان چیه با خودم گفتم ولش زشته بعد از کلی  کشمکش باخودم تصمیم گرفتمبرم ببینم چه اتفاقی افتاده و علت این ن سرو صداها بین مامان یا همون مادرم و بین بابام یا همون پدرم جیه و چرا سروصدا میاد که باعث شده من نتونم بخوابم و باعث اضطراب شدیدم شده

خلاصه هدف این بود متن طولانی تربشه و گرنه برا من مهم نبود چه اتفاقی افتاده ولی دلمو زدم به دریا رفتم ببینم چی شده و چخبره

وقتی رفتم وای بچها باورتون نمیشه از مامان و بابام انتظار نداشتم

وقتی اون صحنه و صداهارو دیدم هنگ کردم دیه من اون سعید قبل نیستم و نخواهم شد

بله این سروصداها علتش من بودم حتما میگین چطور من بلع مامان و بابام دعواشون شده بودن وبحث میکردن درمورد آیندم که هر کدوم میگفت پسرمون باید این رشته تحصیلی بره و اون دیه میگفت فلانرشته البته تصمیم نهاییی رو باید من میگرفتم چون بلاخره آینده منه و من باید تصمیم رو میگرفتم مرسی ازتون امیدوارم از خاطره ای که براتون تعریف میکنم خوشتون اومده باشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *