داستان اولین خاطره خاله بازی با دخترای فامیل

سلام به همه ی شما عزیزان و غریبان میلاد هستم و 18 ساله خاطره ای که میخوام براتون بگم مربوط به همین جند سال قبله اون موقع تقریبا پونزده سالی ام میبود.

عروسی یکی از دایی هام بود بله همه دخترای فامیل هم اونجا بود اوضاع خیلی عجیبی بود از طرفی من هم تو کف یه سریاشون بودم یه سری ها هم باز تو کف من بودم.

خلاصه شده بود عین سریال های ترکی

یه روز که دیدم دخترای فامیل تو یکی از اتاق ها نشستن با هم خاله بازی میکننن منم تصمیم گرفتم خودمو قاطی کنم از اونجایی که من یکم بزرگتر از اونها ابودم خجالت میکشیدم برم جلو و خودمو قاطی کنم با اونا.

خلاصه با هم داشتن بازی میکردن من هم تو اون دیه اتاق بودم داشتم دید میزدم منتظر یه ایده و فکری بودمم که برم تو جمع دخترونشون.

تو همین فکرا بودم یهو یه جچیزی به ذهنم رسید بله یه فکر عالی که نهسیخ بسوزه نه کباب تصمیم گرفتم به بهونه اینکه بهم گفتم تو این اتاق یه وسیله ای رو پیدا کنم برم تو همین فکرا بودم که ه صحنه ای دیدم عتگ کدم باورم نمیشد از دخترای فامیل انتظار نداشتم حتی دخترایی که عاشقشون بودم

وقتی این صحنه رو دیدم دیه اون ملاد قدیم نیستم کلا عوضم کرد اون ماجرا

بلاخره یکی از دخترای فامیل ریپورتمو داده بود بابا بزرگ هم اومده بود بله پدربزرگ خودم اومده بود بالای سرم من وقتی فهمیدم ریپورت منو داده بودم که از پست سر یه چک محکم خورد رو صورتم کلا هنگ کرده بودم.وقتی من وزد بدو بدو فرار کردم آبروم نره.

بله از اون موقع دیه تصمیم گرفتم از این کارای کثیف نکنم و توبه کردم مرسی ازتون دوستان امیدوارم شما هم از این کارا اگه کردین خدا خودش شمارو ببخشه و توبه نصیبتون باشه مرسی ازتون نظر یادتون نره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *