داستان من و علی دوستم

بهنام هستم و 31 سالمه داستانی که میخوام براتون بگم در مورد یکی از بچهای همسایه مون هستش.

خیلی پسر خوبی بود از اونجاعی که من ادم اجتماعی نبودم زیاد نمیتونستم دوست فاب پیدا کنم.

علی هم پسر خیلی خوبی بود هم با ادب هم اینکه ساده بود.

ماشالله هم حسابی سفید و زیبارو بود چشم حسود کور.

یه روز مشغول تعمیر ماشین بودم تو کوچه که دیدم علی اقا داره میره سمت مغازه البته بایداز منم رد میشد.

اون فکر کنم تا اینجا اسم منم نمیشناخت ولی خوب منو دیده بود.

سلام دادم گفتم احوال علی اقا اونم سلامو احوال پرسی گرمی کرد گفتم کجا میخوای بری گفت میخواستم بمر مغازه یه کارت شارژ بخرم.

گفتم خودم برات میخرم پولشو بده بهم تا اون موقع بشین اینجا.

کنارم نشست و دست کمکمش شد ماشینو تعمر کنم خلاصه ماشینو تعمیر کردم.

گفتم علی اقا میخوای یه دور بزنیم حالا که ماشینو درست کردیم.

گفت اره چرا که نه بزن بریم.

خلاصه رفتیم یه دور زدیم بستی فروشی هم رفتیم یه بستنی مشتی هم خریدیم.

بعدش هم تصمبم گرفتم بریم پارک رفتیم پارکو حسابی خوش گذذشت جاتون خالی بچها.

بعد هم میخواستم مخشو بزنم که شاگرد مغازم بشه.

چون من تازه مغازه زدم و باید یکیو میداشتم دست کمکک.

خلاصه از این میگفتم درس خوندن آینده ای نداره بخونی اخرشم میشی مثه من یه لیسانس بیکار ولی اگه از همین الان بیای تو این خط وضعت عالی میشه.

خلاصه بهونه اورد میگفت پسر خالم با من رقابت داره و من از درس عقب میوفتم.

خلاصه اخر تصمیم گرفتیم موقع مدرسه بره و چند ساعتی که بیکاره بیاد سر وقت مغازه.

خداروشکر از اون موقع چند سالی میگذره و کل هزینه دانشگاهش خودش دراورد داد.

مرسی دوستان عزیز این دساتانو گفتم برا اونایی که برای کار کردن بهونه میارن.

مثه علی اقا باشین زرنگ اهل کار و پرتلاس.

نظر یادتون نره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *