سلام دیگه به همه ی شما عزیزان مبین هستم و 21 سالمه این خاطره ای که میخوام براتون بگم.

جز اسم ها همشون واقعیه و بعد اینکه داستانو خوندین خودتون میفهمین.
ماجرا از اونجا شروع شد که همسایه جدید اومده بود محلمون.
خوب بزارین اول از خودم بگم کامل.
ما تو کرج زندگی میکنیم متینم و بیست و یک سال سن دارم.
قدم هم حدودا 185 میشه.پوستمم گندمیه و چشم هامم قهوه ای رنگه.
و همیشه میرم باشگاه و کلا هفتاد کیلو وزن دارم.
یه روز که رفته بودم باشگاه اون پسری که تازه اومده بود محلمون رو دیدم.
اون منو نمیشناخت ولی من اونو خوب میشناختم همیشه دنبال بهونه ای بودم که باهاش دوست بشم.
اون هم تازه اومده بود برای ثبت نام تو باشگاهی که ما تمرین میکنیم.
میخواستم برم جلو بهش بگم من همسایتون فلانیم که گفتم بزا روز اول خودمو معرفی نکنم بزار اول یکم دوست شیم با هم.
رفم جلو سلامو احوال پرسی کردم گفتم خوش اومدین تازه وامدین برای ثبت نام؟
گفت آره چطور مگه بهم نمیاد اهل ورزش باشم.
گفتم والا نه فقط پرسیدم چون اگه مشکلی داشتین یا سوالی در مورد بادی بلدینگ می تونی ازم بپرسی و یا اگه خواستی یه برنامه ای تنظیم کنی واسه ورزشت من میتونم کمکت کنم.
گفت جدا حتما اتفاقا دنبال یه کار بلد میگذشتم و منم که مبتدی هستم زیاد اول ورزش نبودم ولی خوب میدونین این دورو زمونه همه میرن سمت ورزش و تناسب اندام منم میخوام اندام زیبا و خوبی داشته باشم.
گفتم خیلی خوبه پس همچین تصمیمی گرفتی من تا جایی که بتونم بهت کمک میکنم چه مادی و چه معنوی.
با تعجب گفت معنوی یعنی چی؟
گفتم بماند بعد میفهمی. گفت بگو گفتم اگه بهت بگم شاید ناراحت شی.
گفتم پس خودت خواستی اگه ناراحت شدی از من ناراحت نشی ها
گفت نه بابا چرا ناراحت شم تو بگو.
گفتم کمک معنوی یعنی اینکه مثه یه دوست مثه یه مرد پشت رفیقت باشی و ازش حمایت کنی از آرزوی موفقیت برای دوستت تا اینکه بهش کمک کنی تو سختی هایی که تو زندگیش ممکنه پیش بیاد.
گفت این کجاش ناراحتی داشت.
گفتم چون اخه شمارو دوست خودم خطاب کردم در صورتی که چند دقیقه بیشتر نیست باهام آشنا شدی.
خندید و گفت اها از اون لحاظ . من هم از خدامه همچین دوست خوبی داشته باشم.
بعد هم بهش گفتم من هم تو محله ای که زندگی میکنین همونجام تو آپارتمان رو به رویی خلاصه خیلی خوشحال شد.
مرسی ازتون که داستانمو خوندین امیدوارم خوشتون اومده باشه.