با نامادری ام وقتی بابا خونه نبود

سلام به عشقای نمونه و کسانی که اهل عشق و حالن اومدم در خدمتتون با یک داستان نصفه نیمه باحال و خفن دیگه

این داستان با عنوان خیلی فاصله نزدیک اینجوری که این داستان وقتی که به نویسندگی یکی از دخترا که تجربه کرده بود دید واقعاً خفت کرد واقعاً خیلی خفن های خفه کردن اونجا واقعا به چشم دیدم � خودم بیشتر بیام بهزاد مو بهزاد هستم و قدم تقریباً ۱۹۰ واقعاً نمی فهمم چرا قدم یه خورده بیشتر از اون چیزی که خیلی‌ها انتظار دارند این قد ۱۹۰ چه اشکال داره که بعضیا فکر میکنن که ۱۹۰ بودند بده نمیدونم قدم و جبران میکنه و خدمتتون عرض صحبت که موهای کنیم خوبی دارم لبام خیلی خوبند سایز پیراهن ایکس لارژ و خدمت توهرچقدرکه مدرسه شریعتی رفتم درس خوندن و تمام این چیزها را گفتند که با من تماس بگیرید که این داستان وقتی می خونید خیلی خفنه خواهی کنید دور اینه که خودتون خفه شو خفه شید چشماتون کوشید دهنتو سرویس اینجوری نبات بشه من یکی نامادری دارم که خیلی خوب نیست خیلی خوب نیست چون که از مادرم خیلی خوشگلتره دلم واسه همین باهاش ازدواج کرد وقتی پیش شمع احساس نمی کنم مادرم احساس می کنم یه پله بالاتر از مادرت نمیدونی نمیدونی نمیدونی چرا که بفهمید چرا واقعاً حال میکنین مادر بزارید بیشتر واسه مادر زنم بگم توضیحاتی که باید بفهمید اون اسمش زینب است شو قدش از پدرم بلندتر و تقریباً یه پله میاد بالا تنه مثه من میشه نمیدونم چرا با پدرم ازدواج کند دلیلش رو متوجه نشدم باور کنید متوجه نشدم و همسن خودمه بازم متوجه نشدم چرا پدرم باهاش ازدواج کنم چرا پدرم به من نسبت به بقیه پیرمرد با خورشید ولی نمیدونم اون دختر با آن همه هیبت و جمالی با پدر من لاک زدن و ازدواج کردم خوب و بد کم کم متوجه شدم که اون هیچ علاقه ای به پدرم نداشته و همه اون چیزایی که می تونستم من بگم و همه جور از این رو خفه کار کنم خیلی بهترین مادرخوانده من یکی از از خاطر این شاید ما در شهر بود خیلی لطف می کرد و من واقعا لطف خیلی نادیده نمی گرفتم من نمیدونم چرا خیلی نگاهاشون مرموزانه بود خیلی حرفا تو دل برو بود خیلی وقتی که پدرم اونجا بود اصلا هیچ اهمیت خاصی نداره و این چیزا واقعا خیلی دارم قاطی میکند �د چند مدت داستان ما شروع شد داستانی که واقعاً جای گفتن ندارم از بخش از بس عشق و حال کردم باهاش خیلی خفن بودیم داستان و تجربه کردم ۱۵ روز آخر سال بود دوباره می‌رفتند آنجا منو پدر و مادر خوانده جون رفتیم سفر خارج از کشور باورتون میشه راستی فراموش کردم بگم پدرم پولدار حالا موندم زینب جون پدرم خاطر پولش خریده یعنی دو خاطره پولی که از خودش به وجود آورده رفتیم خارج یکی از جزایر را اجاره کردیم خیلی خفن مخفف بود واقعا خفن بود �تی رسیدیم اونجا یه عادته خوبی و بدی داشت این بود که هرچه می رفته فر باید کلان‌شهر مطرح کرد بهتر بود و از همین روزهای خوبی داشتیم و از خواب بلند شدم رفتم حمام نمیدونم چرا انتخاب شدم را هم می رفتم حمام باید خودمو شستم بیرون شدم رفتم رفتم دوباره خوابیدم و بعد مادرخوانده جون هم اینجا بود نمیدونم چجوری متوجه شدم ولی رفتم بیرون دیدم صدایی نمیاد ولی تو اتاق یه صدای قضایی میاد انگار واقعا این چیزی هست و رفتم دیدم مادرخوانده چگونه با لباس راحتی جوری رفتار میکنه انگار که نه باید برم تو فوتبال گردش صدا میاد از اون چیزی که باید متوجه شم من رفتم دادن زیاد کردن مادر من می‌خواستم برای خون دماغ وقتی که دماغ من و گاز گرفتم فقط جیغ میکشم فقط جیغ می کشدم بعد پدرم سررسید و نگم براتون صدا جیغ شنیده بود فکر کرده بود با خاندان به صدق میکنه خوب از بحث جدا نشیم داشتم میگفتم وقتی که میدن �تن به زود باز کردم با صورت کبود دیدم پدرم اونجا آقا تولدت مبارک پسرم امسال چی‌شدی چند ساله ۲۱ ساله شدی باور من خودم ۱۰ سال پیش برات گفتم چی گفت داری داداش دار میشی نگاه کردن به پدر من قبل از اینکه متولد شد به او گفتم پدر نکن پسرم اگر این کار نکنه این کار میکنه وقتی که این کار را انجام دادیم یه سری از کارها باعث شد که این کار را انجام نشود بله با سرانجام پدرم متاهل کرد سوری که گفت اگه کلش بازی کنی از محرومیت کلش باز کنی خدا رو هیچ موقع اون چیزی رو میخوای با جون هو نشه لعنت بر کلش کلش � آخر یه پرچم درست می‌کردیم لعنت انگلیسی داشتن میگفت آخر پدرم منو متعهد کرد من اینجوری که انواع خواهر مادر عروسی کردم نگم براتون رفته بود متاهل به پایان رسید و مردم با خلاصه فکر کنید با این داستان کسانی که از من خودم ساختم مرسی ممنون تا یک داستان دوی شما رو میسپارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *