داستان مامان و دوست بابام

داستان خون دادن مامانم به دوست بابام.
درود به شما همه ی عزیزان


من پدرام هستم و 19 سالمه توی تهران زندگی میکنم خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم عین واقعیت هستش.
اسم دوست بابام هم عباس هستش که ما بهش میگیم عمو عباس با بابام رابطه خیلی نزدیکی داره.
بابام هم شغلش طوریه که همیشه خونه نیست.
و میره سفرای کاری و تو خونه من و مامانم میمونیم.
ماجرا‌ از اونجا شروع شد که یه روز بابام رفته بود سفر کاری و شب همون روز دوست بابام یعنی همون عمو عباس اومد. ادامه خواندن “داستان مامان و دوست بابام”

داستان گروهی خشن

سلام به همه ی شما عزیزان من پریسا هستم.
داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برا همین یک هفته قبل هستش.
بزا‌اول از خودم بگم 23 سالمه دانشجوی پرستاری هستم ما و پنج نفر از دوستای دخترمون تو دانشگاه یه اکیپ هستیم همیشه با همیم و گرایش هامون هم مثه همه کلا با مردا رابطه ای نداریم.


هر نوع تفرقح و لذتی باشه رو با هم انجام میدیم
و همیشه دنبال فانتزی های جدید هستیم. ادامه خواندن “داستان گروهی خشن”

داستان من و دوست دختر جدیدم

سلام من قاسم هستم وزنم ۷۰ و قدم ۱۷۶ هستش ما جرا از اون جایی شروع شد که من از عشق اولم طلاق گرفتم.


نمی دونم چرا ولی سر یه حماقت از عشقم جدا شدم من که آدمی قاطع و مسمم بودم دلم خیلی کوچک بود و نمی تونستم زیر حرفم بزنم تا اینکه به یک روانشناس به اسم الناز آشنا شدم و داستان زندگیمو براش گفتم خیلی ناراحت شد و گفت تنها دردت عشقی است که اون میتونه بهت زندگی جدید ببخشه … ادامه خواندن “داستان من و دوست دختر جدیدم”