داستان من و خواهر زادم

سلامو درودی دیگر به شما عزیزان‌دلم.
یکتا هستم و 29 سالمه من فرزند آخر خانواده هستن و همه جز من ازدواج کردن.


خواهر بزرگم هم بچهاش تقریبا اندازه من هستند.و یه جورایی حق مادری داره به گردنم.
اسم اولین نوه ی بزرگه مامان بابام پیام هستش و اونم 26 سالشه از اونجایی که من و پیام تقریبا هم سنیم.
با همدیگه‌هم بازی بودیم تو بچگی و رابطمون با هم خیلی نزدیکه طوری که با هم راحتیم که هر سوال و یا کاری از هم بخوایم رو بدون خجالت از هم میپرسیم و بدون هیچ چشم داشتی همدیگه رو کمک میکنیم. ادامه خواندن “داستان من و خواهر زادم”

من و دختر شوهر دار افغان

سلام به شما عزیزان من پیمان هستم داستانی که میخوام براتون بگم عین واقعیت هستش و توش کوچیکترین حرف مفت و چرتو پرتی که بقیه تعریف می کنند ننوشتم.

قضاوت با شما اول از خودم بگم 29 سالمه سینگلم قدم 182 هستش.

ماجرا از اونجا شروع شد که یک خانواده افغان یعنی یک زوج و زن و شوهر افغانی همسایه رو به روی ما شدند . ادامه خواندن “من و دختر شوهر دار افغان”