داستان من و خواهر زادم افسانه

علی هستم و 21 سالمه فرزند آخر خانوادده هستم خواهر بزرگم هم بچهاش هم سنای من میشه.


ماجرا از‌اونجا شروع شد که ت۱مقم گرفتم برم دیدن خواهر و خواهر زادم تو کرج زندگی میکردن. ادامه خواندن “داستان من و خواهر زادم افسانه”

داستان من و دخترم مهناز

درودی دیگه به شما عیزان و دوستای گلم.


بهنام هستم و چهلو پنج سالمه داستانی که میخوام براتون بگم کلمه به کلمش واقعیه این که باورتون بشه و نشه به خودتون ربط داره.

و بر عکس خیلی از داستانای تخیلی که بقیه میگن فرق میکنه و برپایه واقعیته.
اول از خودم بگم تهران زندگی میکنم قدم هم 182 هستش وزنم هم 71 و بدنم کاملا ورزشکاریه هر کی هم منو ببینه فکر میکنه حداقل ده سال جوونترم. ادامه خواندن “داستان من و دخترم مهناز”