داستان من و دایی بهزاد

سلام به همه ی شما عزیزان من فرحناز هستم و 21 سالمه داشتانی که میخوام براتون تعریف کنم.

در مورد من و دایی بهزادم هستش.اول از خودم بگم‌دانشجو هستم‌قدم هم 171 هستش دایی بهزاد هم 23 سالشه و قدش هم 180 میشه حداقل رنگ پوستشم روشن و چشماشم قهوه ای کم رنگه وزنشم حدودا 70 کیلویی میشه بدنشم کاملا ورزشکاری هستش. ادامه خواندن “داستان من و دایی بهزاد”

داستان من و مامانم

صبا هستم و 19 سالمه داستانی که میخوام براتون بگم با خیلی از داستان های دیگه که بقیه تعریف میکنن فرق میکنه و خیلی خاص هستش.

هم برای من هم برای مادرم.

اول از خودم بگم صبا هستم 19 سالمه چشم هام عسلی هستش موهام هم قهوه ای کم رنگ هستش.پوستم هم سفیده.

از مامانم بگم اون هم 35 سالشه و اختلاف سنیش با من زیاد نیست قدش هم حدودا 160 هستش اونم مثه من مرتیب ورش میکنه و اندام لاغری داری طوری که هر کس من و مامانم رو میبینه فکر میکنه ما خواهریم و مامانم خواهر بزرگه در صورتی که اینطور نیست از اونجای که مادرم زود ازدواج کرده و منم فرزند اولم اختلاف سنی ما 16 سال بیشتر نیست.

وقتی کوچیک بودم بابام تو یه حادثه تصادف به رحمت خدا رفت از اون موقع مامانم هم نقش پدر هم نقش برادر نداشتمو بازی میکنه و حتی خواهر نداشتم.

به خاطر همین میگم رابطه من و مادرم خیلی خاصه.

ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز از دانشگاه اومدم کسی خونه نبود در صورتی که مامانم این موقع باید خونه میبود و امروز شیف نبود. ادامه خواندن “داستان من و مامانم”

داستان ماه عسل من و زنم

میلاد هستم و 27 سالمه داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به همین یک ماه پیش من و همسرم هستش. که رفتیم شمال.

اول از خودم بگم 27 سالمه نجاز هستم و قدم هم 180 هستش حدودا و وزنم هم 70 کیلویی میشم.

همیشه تا حدی که بتونم ورزش میکنم تا تناسب اندامم حفظ بشه.

اسم همسرم فریبا هستش و اونم 22 سالشه و دانشجو هستش

ماجرا از اونجا شروع شد که بعد از ازدواجمون تصمیم گرفتیم بریم شمال یه مدت برای ماه عسلمون. ادامه خواندن “داستان ماه عسل من و زنم”