داستان من و زنم و دوستش

درود مجدد به تمام عزیزان خواننده. مهران هستم و 29 سالمه.

داستانی که میخوام براتون بگم تک به تک حرفاش کلا واقعیه و درست یا غلط بودنش به عهده خودتون.

ماجرا از اونجا شروع شد یکی از دوستای زنم که اسمش لیلا بود قرار بود بیاد خونمون چون تو شهر ما یعنی همدان یه کار جدید پیدا کرده بود و برای انجام کارای شغلش و کارای خوابگاش چند روزی مهمونمون بود. ادامه خواندن “داستان من و زنم و دوستش”

داستان

درود و سلام خدمت شما همراهان همیشگی پوریا هستم و 24 سالمه این خاطره ای که میخوام براتون بگم مال سه چهار روز قبله.

اون موقع برای اولین بار بعد از عروسی دختر خالم دقیقا یادمه روز سوم بعد از عروسیشون بود برای ماه عسل اومده بودن خونمون شمال. ادامه خواندن “داستان”

داستان ما و زن شوهر افغانی

سلام به شما عزیزان همیشه در صحنه و علمداران مدافع راه داستان های تخیلی.

اول از همه چیز بگم بر عکس خیلیاتون که فقط داستان هایتون چرتو پرته این داستان و خاطره ام که میخوام براتون تعریف کنم کلمه به کلمش چیزیه که با چشم خودم دیدم و مثه 99 درصد داستان ساختگی نیست.

قضاوت با شما لطفا داستان را تا آخر بخونید. ادامه خواندن “داستان ما و زن شوهر افغانی”