من و پسر عموم مهیار به بهونه خونه تکونی

یک روز بهاری، وقتی که هوا تازه و دلپذیر بود، مادرم تصمیم گرفت که خانه را تمیز کند و به اصطلاح خانه‌تکانی کند. او به من گفت: “عزیزم، امروز می‌خواهیم خانه را مرتب کنیم. می‌خواهی به من کمک کنی؟” من هم با کمال میل قبول کردم، اما در ذهنم فکر دیگری داشتم.

من و معلم خصوصی وقتی کسی خونه نبود

یک روز بعدازظهر، وقتی که همه اعضای خانواده‌ام به دلایلی از خانه بیرون رفته بودند، من در خانه تنها بودم. به خاطر امتحانات نزدیک، تصمیم گرفتم که از معلم خصوصی‌ام، سارا، بخواهم که بیاید و به من در درس‌ها کمک کند. سارا معلمی جوان و باهوش بود که همیشه به من انگیزه می‌داد و روش تدریسش بسیار جذاب بود.