آمپول زدن خواهرم

من یه روز بعد از ظهر توی خونه تنها بودم و داشتم به کارای خودم می‌رسیدم. خواهرم، نازنین، ۱۶ سالش بود و همیشه خیلی فعال و پرانرژی بود. قدش حدود ۱۶۰ سانتی‌متر بود و پوستش روشن و صاف بود. موهای بلند و قهوه‌ای روشنش همیشه به هم ریخته بود و چشماش هم سبز و درخشان بود. نازنین همیشه به من می‌گفت که من برادر بزرگ‌ترش هستم و باید مراقبش باشم.

ادامه خواندن “آمپول زدن خواهرم”

داستان من و سگم بامبی

من نیکا ۲۲ سالمه قدم حدود ۱۷۵ سانتی‌متر دارم.

یک روز آفتابی و دل‌انگیز، من تصمیم گرفتم که با سگم، بامبی، به پارک بروم. بامبی یک سگ از نژاد لابرادور بود و حدود ۳ سال داشت. او همیشه با انرژی و شادابی خاصی به من خوشامد می‌گفت و من را با تکان دادن دمش خوشحال می‌کرد.

من و زن عموم مهتاب وقتی عمو خونه نبود

من ۲۳ ساله هستم و قدی حدود ۱۷۸ سانتی‌متر دارم. زن عموم، مهتاب، ۲۵ ساله است و قدش تقریباً ۱۷۰ سانتی‌متر است.

یه روز گرم تابستان، عمو به خاطر کارش از خانه بیرون رفته بود و من به خانه آن‌ها رفته بودم. وقتی وارد شدم، مهتاب در حال آماده کردن ناهار بود. او همیشه با لبخند و انرژی مثبتش به من خوشامد می‌گفت. وقتی او را دیدم، احساس کردم که امروز روز خاصی خواهد بود.

ادامه خواندن “من و زن عموم مهتاب وقتی عمو خونه نبود”