منو مادر بزرگم عاطفه

من میرزا هستم، ۲۲ ساله و با موهای تیره و چشمان قهوه‌ای. همیشه به یادگیری چیزهای جدید و شنیدن داستان‌های قدیمی علاقه داشتم. مادربزرگم عاطفه، ۷۰ ساله و با موهای سفید و چهره‌ای پر از چین و چروک، زنی با تجربه و مهربان است. او همیشه با لبخند به من نگاه می‌کند و داستان‌های جالبی از زندگی‌اش برایم تعریف می‌کند.

یک روز تابستانی، تصمیم گرفتم به خانه مادربزرگم بروم. وقتی به آنجا رسیدم، بوی خوش نان تازه و خورشت خوشمزه‌ای که در حال پختن بود، به مشامم رسید. مادربزرگم با چشمان درخشان و لبخند گرمش به استقبال من آمد و گفت: “میرزا جان، خوش اومدی! امروز می‌خواهم یک داستان قدیمی برات تعریف کنم.”

ادامه خواندن “منو مادر بزرگم عاطفه”

داستان راضی کردن زن داییم میترا

من آریا هستم، ۲۵ ساله و با موهای قهوه‌ای و چشمان سبز. همیشه به طبیعت و سفر کردن علاقه داشتم. زن دایی‌ام میترا، ۳۲ ساله و با موهای مشکی و پوست گندمی، زنی با روحیه‌ای شاد و پرانرژیه. او همیشه لبخند بر لب داره و به خاطر مهارتش در آشپزی معروفه. میترا معلم هنر هم هست و به بچه‌ها یاد می‌ده چطور احساساتشون رو از طریق نقاشی بیان کنن.

ادامه خواندن “داستان راضی کردن زن داییم میترا”

من و دخترم مهسا

یه روز زیبا و آفتابی، من و دخترم مهسا تصمیم گرفتیم که خوانه رو مرتب کنیم و کمی به کارهای خانه رسیدگی کنیم. مهسا ۱۶ ساله بود و به تازگی به دوران نوجوانی وارد شده بود. قدش حدود ۱۷۰ سانتی‌متر بود و موهای قهوه‌ای تیره‌اش همیشه به زیبایی حالت داده شده بود. چشمانش درخشان و سبز بود و همیشه با لبخندش می‌توانست هر کسی را شاد کند.

ادامه خواندن “من و دخترم مهسا”