منو عمه سارا تو حیاط خونشون

من علی هستم، یه پسر ۳۰ ساله با موهای تیره و چشمای قهوه‌ای. قد من حدود ۱۷۵ سانتی‌متره و همیشه سعی می‌کنم با لبخند به زندگی نگاه کنم. عمه‌ام سارا، که حدود ۴۵ سالشه، همیشه برام مثل یک دوست و مشاور بوده. او موهای بلوند و چشمای آبی داره و همیشه با انرژی و مثبت‌اندیشی به زندگی نگاه می‌کنه.

یک روز تابستونی، تصمیم گرفتم به خانه عمه سارا برم. حیاط خونشون همیشه برام یادآور خاطرات خوب بچگی‌ام بود. وقتی به حیاط رسیدم، عمه سارا در حال آب دادن به گل‌ها بود. با دیدن من، لبخند بزرگی زد و گفت: “سلام علی! خوش اومدی! چقدر خوشحالم که اومدی.”

ادامه خواندن “منو عمه سارا تو حیاط خونشون”

داستان منو برادر شوهرم وحید

من یه دختر ۲۵ ساله‌ام، با موهای بلند و قهوه‌ای و چشمای عسلی. قد من حدود ۱۶۸ سانتی‌متره و پوست روشنی دارم. چند سالی می‌شه که با شوهرم، سروش، ازدواج کردم. سروش برادرش، وحید، رو خیلی دوست داره و همیشه درباره‌اش صحبت می‌کنه. وحید ۲۸ سالشه و خیلی باهوش و بااستعداد به نظر میاد. موهای مشکی و چشمای تیره‌ای داره و همیشه لبخند بر لبش هست.

اولین بار که وحید رو دیدم، توی مراسم عروسی‌مون بود. او به عنوان یکی از مهمان‌ها اومده بود و من به خاطر مشغله‌های عروسی نتونستم خیلی باهاش صحبت کنم. اما از همون اول، حس کردم که او شخصیتی خاص و جذاب داره. بعد از عروسی، به خاطر اینکه سروش و وحید خیلی به هم نزدیک بودن، من هم کم‌کم با وحید آشنا شدم.

ادامه خواندن “داستان منو برادر شوهرم وحید”

داستان گروهی من دوستم خواهرم خواهرش و همکلاسیم

من نازنین هستم، ۲۱ ساله و با موهای بلند قهوه‌ای و چشمان مشکی. همیشه به ماجراجویی و سفر کردن علاقه داشتم. دوستم، سارا، ۲۲ ساله و خواهرش، مریم، ۱۹ ساله، هر دو دخترانی شاد و پرانرژی هستند. همچنین همکلاسی‌ام، ستایش، ۲۲ ساله و با روحیه‌ای شوخ‌طبع و دوست‌داشتنی، همیشه در جمع ما حضور دارد. ما تصمیم گرفتیم که یک سفر گروهی به یک منطقه کوهستانی داشته باشیم و از طبیعت لذت ببریم.

ادامه خواندن “داستان گروهی من دوستم خواهرم خواهرش و همکلاسیم”