
بامداد انگار که متوجه حرفم شده بود، سرش رو تکون داد و به سمت درختان میوه رفت. من هم دنبالش رفتم. وقتی به درختان رسیدیم، بامداد شروع کرد به نشستن زیر درخت سیب و من هم نشستم کنارش. بهش گفتم: “بامداد، تو هم مثل من عاشق سیب هستی؟”
بامداد با نعرهای جواب داد و من فهمیدم که باید سیبها رو بچینم. شروع کردم به چیدن سیبها و بامداد هم کنارم نشسته بود و گاهی اوقات با پاهایش به زمین میکوبید و انگار که میخواست بگه: “بیشتر بچین!”
بعد از اینکه چند تا سیب چیدم، تصمیم گرفتم که یک بازی با بامداد راه بندازم. گفتم: “بامداد، بیا یک مسابقه بگذاریم! ببینیم کی میتونه بیشتر سیب بخوره!” بامداد انگار که خیلی excited شده بود، با نعرهای بلند جواب داد و من هم شروع کردم به خوردن سیبها.
ما هر دو به شدت مشغول خوردن سیبها بودیم و بامداد هم با هر سیبی که میخورد، نعره میزد و انگار که میخواست بگه: “من برندهام!” بعد از چند دقیقه، شکممون پر شد و دیگه نتونستیم ادامه بدیم. من به بامداد گفتم: “حالا که سیر شدیم، بیایم کمی استراحت کنیم.”
نشسته بودیم و به آسمون نگاه میکردیم. بامداد هم کنارم خوابش برد و من هم به خواب رفتم. وقتی بیدار شدم، دیدم که بامداد هنوز خوابیده و خورشید کمکم غروب میکنه. تصمیم گرفتم که برم و کمی گلها رو آب بدم.
وقتی به سمت گلها رفتم، بامداد هم بیدار شد و دنبالم اومد. من در حال آب دادن به گلها بودم که بامداد شروع کرد به بازی کردن با آب. هر بار که آب به سمتش میپاشید، با نعرهای خندهدار میپرید و دور میشد. من هم نمیتوانستم جلوی خندهام را بگیرم.
این بازی ادامه داشت تا اینکه ناگهان بامداد به سمت من دوید و من هم به سمتش دویدم. در نهایت، ما هر دو به زمین افتادیم و کلی خندیدیم. این لحظه برای من و بامداد خیلی خاص بود و یادآوری کرد که چقدر زندگی میتونه شاد و پر از لحظات خوب باشه.
در نهایت، وقتی که خورشید غروب کرد و آسمون پر از رنگهای زیبا شد، من و بامداد کنار هم نشسته بودیم و به زیبایی طبیعت نگاه میکردیم. این روز به یاد ماندنی نه تنها برای من، بلکه برای بامداد هم بود. یاد گرفتم که حتی یک کرهخر هم میتونه بهترین دوست آدم بشه و لحظات شاد و خندهداری رو رقم بزنه.