داستان منو کره خر ( الاغ ) تو باغ

من یه مرد ۳۰ ساله‌ام، با قد متوسط و موهای قهوه‌ای. همیشه آدمی شوخ‌طبع و خوش‌مشرب بودم. یک روز تصمیم گرفتم به باغ پدری‌ام برم. باغی بزرگ و سرسبز که پر از درختان میوه و گل‌های رنگارنگ بود. وقتی به باغ رسیدم، متوجه شدم که یک کره‌خر (الاغ) هم اونجا هست. این کره‌خر، اسمش “بامداد” بود و خیلی بازیگوش و شیطون بود.
بامداد یه کره‌خر قهوه‌ای با گوش‌های بزرگ و چشمای درخشان بود. وقتی من رو دید، با صدای بلندی نعره زد و به سمتم اومد. من هم با خنده گفتم: “سلام بامداد! امروز می‌خوای چه کار کنیم؟”

داستان حیوانات سگ

سلام خدمت شما عزیزان این داستان واقعی هستش که شاید باورش سخت باشه ولی حقیقت داره.

الناز هستم که دانشجوی پزشکی هستم و تو تهران درس میخونم .

از اونجایی که خوابگا ظرفیتش تکمیل شده بود مجبورم بودم تو اطراف تهران یک خونه اجازه کنم از اونجایی که تنها بودم دوست داشتم یک حیوان خونگی هم داشته باشم. ادامه خواندن “داستان حیوانات سگ”