داستان خواهرم

سلام و درود خدمت یکایک شما دوستان و همراهان همیشگی سایت

داستان در مورد من و خواهرم از شما در از اونجا شروع میشه که یه روز آمده بودم خسته از دانش و خوب بوده و از خودم میگم توی خانواده پنج نفره زندگی می کنی من ۲۷ سالمه خواهرم هلن ۲۵ سالشه ما هم همون مجردی و خواهر کوچکترم که اونم هیجده ساله شه یه روز مثل همیشه یکی اومده بودم خونه مامان بابا
پسرم مامان بابام به من گفتم پسر ما فردا میریم دکتر هوای خواهرتو داشته باشید که گفتم چرا چی شده کسی می‌گفت خواهر کوچیکه ترانه مریض یک مریض احوال ما میبریم شهرستان دکتر چونگ شهر خودمون که خودت میدونی امکانات آنچنانی نداره دکتر هاشم که بدرد نمیخوره گفتم با شما و شما خیالت راحت باشه خودم هوای خواهرم دارم خواهرم که اینجا بود گفت خندید و گفت مامان بابا شما منو دست یک گلمیدیم این خودش خونه رو ول میکنه میره رفیق بازی و مسخره بازی هاش کی خریداری خونه رو میکنه که اومد و گفت پسرم خودت میدونی تنها مرد خانواده وقتی میبینم تو دیگه چیزی خواهد گفت انجام دهد چیزی نیاز داشت واسش به طور خلاصه گفتم باشه با خیالت تخت اگه مشکلی پیش اومد حتما
خلاصه ما با هم قرار شد بعد از حرکت و بالاخره روز موعود رسید و با هم داشتند خودشان آماده کردن می‌رفتند و بعد روشن کردیم و رفتیم اومدیم تو خونه منو خواهرم که به خواهرم گفتم باشه دارم برات گفت چرا چرا داداشی من چیکار کردم اینو گفتم چیکار کردی دیروز دیدم به مامان بابا گفت دیگه از دست این گونه دیگری که من میدونم و نشون میدم بهت ثابت می کنم من گفتم افتاده دست و پا افتاده اگه من چیکار کردم گفتم چیکار کردی خلاصه این و گفتیم و رفتیم تو خونه به خونه نشستی با خواهرم رفتارهای عجیبی داشت که خودش می‌خواهد که به من نگاه می کرد داشت ما می شناسند و می گفتم چی شده آمدی که من کاری کرد کردم گفتم منم اعضای برادرم در بیار بیا منو بخور

و خندیدم و گفتم باشه پس بدو تا بدونم دویدم رفتم سمت اتاق پذیرایی و درو محکم دستگاه‌ها حالا دیگه دستتو من نمیرسه گفت نمی رسه کاری نکند را از آب کنم بیچاره و همه چیز را دارم میتونم قشنگ البته از آنجایی که من نصاب در اسلام قشنگه در چطور باز میشه و میگه خودت اینو گفتم و گفتاری باز کرد و گفت ببخشید
خلاصه چند روزی بود
مامان بابا اومدن گفتن چه خبر چیکار کرده
آدین که مثل قبل بودم سیب آدم خیلی ترک می‌کرد و می‌گفت داداشی خیلی کم میکرد تو کارای زنانه خنک و لباس هاشون میشه و لباس‌های من و تو می کرد ظرف رو میشه و جارو می کرد خلاصه هر کاری زنان و مردان تهران خریدها را انجام می‌داد این گفتمان را خیلی خوشحال بابا هم گفت حالا شدی مثل این که تا آخر داستان ماه رمضان را به باد انتقاد خاص این داستان بگم براتون از نظر پزشک می‌توان به این میگن یه داستان یه خاطره دیگه شما یارو نگهدارتان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *