داستان من و معلم خصوصی

سلام به تک تک شما دوستان عزیز تقریبا از سال ۸۸ بود که با یکی از پسرای همسایه مان که …

رابطه خیلی باهاش خوب بود تصمیم به ازدواج گرفتیم بعد با مخالفت خانواده مواجه شدیم ولی بعداً موافقت اونا رو هم گرفتیم و ازدواج کردیم چند سال از زندگی مشترکمون گذشت احساس کردم از زندگی عقب افتادم که دقیقا یادمه بعد از تمام کردن پیش دانشگاهی و قرار بود برم دانشگاه ازدواج کردم ازدواج کرده و او رسید همسرم بهم گفت عزیزم بعد از ازدواجم ادامه تحصیل بده تا چند ماه من فقط بهش می گفتم عزیزم بزار برم دانشگاه علوم مخالفت کرد و هی بهونه های مسخره می آورد
ظاهرا همین طورن اول بهت میگن اینکارو میکنیم این کار میکنه ولی بعد از ازدواج کلا تغییر می‌کند انگار دیگه خیلی بهشون نشون از گذشته خلاصه من همونم در تصمیم گرفتم برم دانشگاه دانشگاه بقیه دوستانم همه شون تحصیلات عالی داشتن حداقل حداقل لیسانس داشتم اگه هیچی نداشتم واسه تصمیم گرفت تا برم دانشگاه آزاد ثبت نام کنم بالاخره بعد از پافشاری های زیاد من اونم سر خم کرد و قبول کرد از آنجایی که من از بچگی درس ریاضی خیلی ضعیف بود همه نمرات بالا به جز یکی از درسا که افتاده بودم و قرار بود شهریور ماه امتحان بدم خلاصه دوباره مونده بودم چی کار کنم که این سری قبول بشم من هم ریاضیم اسبهای خیلی ضعیف شده بود با شوهرم صحبت کردم و قرار نبود یه معلم ریاضی باسن پیدا کنه که دروس ریاضی ۲ دانشگاه داشتم و اونا رو به طور پاس کنم خلاصه یکی پیدا کرده بود که بعد بهم بهش زنگ بزنه خانم بود تقریباً ۴۰ ساله و با تجربه بود بهش زنگ
زن جوون گفتن می تونه بیاد و سرش شلوغه حسابی دانش آموز خصوصی گرفته بود خلاصه بعدشم دنبال یه معلم ریاضی خیلی خوب بوده و مطرح کنیم شوهرمون بعد که پیداش کردم متاسفانه آقا بود ولی آقای ۵۰ ساله مجبور بودیم خود شوهرم اول مخالفت کرد و بعد قبول کرد
وی صحبت کردیم قراردادی و بسته و خودشو زدیم و قرار بود پس فردا بیاد وای بچه ها دل تو دلم نبود خیلی استرس داشتم بالاخره مرد و قرار بود به من درس ریاضیات بده خودت همینطور هم شد
بالاخره روز موعود رسید و معلم‌ریاضی اومد خونمون
شوهرام من خونه بود منم رفتم تو آشپزخونه و
و نوشیدنی و چای و غذا آماده کردم تا بخوره و بعد بریم سراغ درس خوندن خلاصه
خلاصه وقتی که ما پذیرایی کردیم و قرار شد بریم رو در رفتیم تو دست داد که دیدم
متاسفانه این پیرمرد خرفت گی چی بارش نبود حتی ریاضی جهت منم بدتر بودم چرا اینقدر تعریف می‌کردند شاید الکی بود و یه سری عادت بله متاسفانه فرصت طلب که ازش حمایت کنند و حمایت مالی به این کار کرده بودند و متأسفانه انگار بود مورد ریختیم ولی شوهرم گوشش بدهکار نبود و گفت ایالات متحده شما که بلد نیستی غلط میکنه در بدید اگه اینطور باشه من ازتون شکایت می‌کنیم که خیلی استرس گرفته بود حرفش راپس بله رفیق قرار بود گفت پول نمیدم و این حرفا بعدی در جریان این طوری خودش بود و دارو گفت وقتی ما شکایت نکنید که بدبخت میشم خلاصه پول گرفتیم از شکایت نکردیم ممنون از شما دوستان این داستان گفت هیچ وقت گول معلم های خصوصی نخوری اول تحقیق کنیم قشنگ در موردشون که واقعاً بلدن درس بدهند یا نه اگر نه الکی معلم خصوصی گرفتن فقط پول هدر دادن مرصد تو نداره یه داستان دیگه بهت بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *