داستان گروهی با دخترای فامیل

سلام به شما دوستان عزیز زهره هستم و ۲۰ سالمه


داستانی که می خوام براتون تعریف کنم تک به تک کلمات و حرف هایی که میزنم سر حقیقت هستش

و تمام چیزی که دیدم رو می خوام براتون تعریف کنم نه زیاد گویی می کنم و نه احقاق خوب داشتم میگفتم ماجرا از اونجا شروع شد که عروسی یکی از پسر خاله هام او نبود به نام میلاد ما و تمام دخترای فامیل آنجا دعوت شده بودیم رفته بودی
دقیقا یادمه شب دوم بود که یکی از دخترای فامیل گفت شما باید بریم تو اتاق تمیز کنیم و کلی کار نکرده است و انجام کردن و جابجایی یه سری از وسایل و دکورها خلاصه چهار پنج نفری که رفتی منم تصمیم گرفتم
با چند تا از دخترای فامیل که رابطه خیلی خوب بود باهاشون برم رو باهم انجام بدیم
به من گفته بودم خودت با دیگری دو نفر دیگر انتخاب کن با هم بریم اونجا را تمیز کنید خلاصه ما هم جا رو برداشتی جارو خاک انداز و هر چی که برای تمیز کردن یک اتاق لازم و برداشت و رفتیم آنجا مشغول تمیز کردن بودیم که یکی از دخترهای فامیل زیم لیلا بهم گفت که دوستان بچه ها به نظر من و بعد از تعویض کردن اتاق یک کاری کنیم خیلی جالبه خیلی خوش گذشت واقعاً خیلی جالبی بود چون که یکی از دخترهای فامیل بهمون گفته بود که یک چیز جدید می خوام بهتون معرفی کنم گفتی چی گفت
گفت فقط دختر به بزرگترها مامان و بابا نگین چون که خیلی چیز خاص و سروی هستش حالا سینا گفت ما هم رفتیم تو کاره گفت هم لطفاً اول در اتاق ببندیم
در وصل هم از داخل قفل کردیم خلاصه خیلی استرس داشتیم من و بقیه بچه ها میگفتن یعنی ممکنه چیکار کنم خلاصه بعدش رفتیم شروع کردیم کاری که گفته بود گفت از ستون اول
همون دستامون آوردین جلو گفت بزارین کف زمین ۴۵ نفر بودیم همون با دوتا دست گذاشته بودیم کف زمین خودش رو کرد و شروع کرد به موشی موشی خونه ساختم تا اونجا که میخواد چیکار کنم خلاصه شروع کردیم من همینجوری گفتم دیگه یکی حساب کرد تا نوبت یکی از دختر خاله ها شد
خلاصه اون بازی خودش و باخت
و از دور حذف شد و قرار بود هرکی که نفر آخر به گونه برنده بشه من نفر آخر شدم و به من هدیه داد خیلی بازی جالب و به یاد ماندنی با دخترای فامیل منجم بود مرسی ازتون امیدوارم شما هم همچین دخترای فامیل خوبی داشته باشیم مرسی دستتون تا یه داستان و یه خاطره دیگه بدرود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *