داستان خاطرات دوران دبیرستان با ترانه تو مدرسشون

سلام به همه شما دوستان عزیز من وحید هستم و ۱۸ ساله ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم

در مورد سال قبل هستش برساتی که من سوم دبیرستان بودم کنار و به مدرسه ما یک مدرسه دخترانه هم هستش و چند مدتی بود یکی از دخترهای مدرسه را زیر نظر داشتم اون هم دختر خیلی خوب و سربزیر من هم مونده بودم چطوری باهاش رابطه برقرار کنم و باهاش دوست بشم هنر هفتم ازدواج و واقعاً هدف‌مان ازدواج به اینکه ما که دختران را بزنم و تا آن عمره را داشت ولی بگیرم باید بگم که عزیزم من دیگه دوستت ندارم برم با یکی دیگه دوست بشم و با اون ازدواج کردن هدف من ازدواج خلاصه مونده بودم چطور خودمو بهش نزدیک کنم تا اینکه تصمیم گرفتم یه روز که از کنارش رد میشم باهاش صحبت کنم یه روز مثل همیشه یکی از کنار جنگ گفتم ببخشید خانوم میشه باهاتون کار داشته باشم نه گفت ببخشید شما گفتم من هم کنار اون مدرسه شما یعنی اون مدرسه پسرانه با هم درس می کنید گفتم پست شما کلاس چندمی گفتن کلاسی مدرسه گفتم شما کلاس نهم گفت من هم کلاس دوم دبیرستان هستم خلاصه با هم صحبت کردم و گفتم میشه بیشتر با هم آشنا شیم گفتم باشه من هم شما را زیاد دیدم و علاقه خاصی به شما دارم گفتند جدی منم همین طور خلاصه رفتم پارک محله‌ای که معطر یعنی پارک بعثت خلاصه رفتیم پارک بعثت و نشستیم با هم صحبت کردیم البته اینطور نیست مثل بقیه دختر به سر و دست به دست باهم بریم نخیر مقدمه تهران فاصله اجتماعی هم راحت کرده بودیم خلاصه کرونا بود و بالاخره ما ساده بودیم کسی هم من می‌فهمیدم که هستی خلاصه نشستی همونجا با هم صحبت کردیم در مورد زندگی و خانواده هامون در مورد علائم و رنگ هایی که دوست داریم و تیم‌های فوتبال پرسپولیس استقلال و خلاصه چند ساعتی نشستم صحبت کردیم و هم به حد خیلی زیادی آشنا شده بودیم گفتم که
گفتم ببخشید شما نامزدی چیزی داریم گفت نه من ناز ندارم گفت شما چی تصمیم داریم ازدواج می گفتم صددرصد شکن خلاصه یه مدت گذشت و کم کم با هم آشنایی تمام بیشتر از قبل رابطه هامون جدی تر از قبل شده بود که تصمیم گرفتیم با خانواده هامون صحبت کنیم اونم با خانواده خود شتاب کن من با خانواده خود مثبت این خلاصه صحبت‌ها را انجام دادیم خانواده آنها هم اوکی دادن خانواده موکی دادن خلاصه قرار بود فردا بیاد خواستگاری خلاصه اومدم خواستگاری وای خدایا خیلی باحال بود رفتیم خواستگاری اونا خانواده‌های مخیل رابطشون بیشتر از مهرنگار بهتر از قبل بهتر از ما شده به طوری که ما به خانواده هامون حسادت می‌کردم که چرا رابطه هاشون اینقدر نزدی خلاصه اونوکی دادن و کی دادی با هم تصمیم گرفتیم ازدواج و تصمیم گرفته شد زمان تعطیلات نوروزی با هم ازدواج یعنی بعد از ازدواج تصمیم گرفتم برم خدمتتون که وقتی که یک پسری میره خدمت اگه متاهل باشه خیلی خدمت آسانتر می افته و دو شهر خودش می افته خلاصه همین کاری کردی الان ۲ سال از آن واقعه میگذره و ما صاحب یک دختر گل به نام میترا هستیم و ترانه بهترین زوج های همه زندگی هستیم انگار ما برای هم ساخته شدیم مرسی از اینکه تا آخر داستان ما را همراه کرده ایم بود خاطرات عشق من با دختر دبیرستانی به نام ترانه که بعدها تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم الانم خوشبختی محض اینکه تا آخر داستان ما را همراهی که اگه دوست داشتین باز آمد این داستان ها بدون حرف تو بخش کمی تا بمونم پایداری دیگه خداحافظ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *