داستان

سلام به شما همراهان همیشه در صحنه ی عزیز.

ماجرایی که میخوام تعریف کنم در مورد یکی از دوستام هستش

احساس میکردم چند مدتیه که با هم رابطش خیلی خوب شده میخواد یه چیزی بهم بگه ولی یه چیزی مانع میشه و رفتارهاش مثل قبل نیست و عجیب شده خیلی.

خوب بزارین اول ازخودم بگم .مهرداد هستم و 35 سالمه و تو یکی از کارخانه جات های معروف کار میکنم.

البته با همراه دوستم اشکان اونم با من هستش و یه دوست دیگمون که اون اسمش امیره اونجا ما سه تا وست و یه مثلث دوستی هستیم خیلی هم با هم راحتیم طوری که در مورد هر چیزی که فکرشو بکنید با هم بحث و صحبت میکنیم.

یه روز مثه همیشه که وسط کار بودیم.

که اشکان گفت بچها این آخر هفته بیایین خونم واستون سوپرایز دارم مونده بودیم چه سوپرایزیه هر چی گفتم چیه بهمون نگفت و گفت باید خودتون از نزدیک ببینین.

ولی گفت شما هم در عوض باید همونکارو بکنین برام.

تا اینو گفت ما بیشتر از قبل داشتیم میمردیم از فضولی که دیدم اشکان گفت میدونم دارین میمیرین از فضولی ولی حتی سوپرایزم بهتر از هر چیزیه که فکرشو بکنین.

خلاصه ما هم صبرمون لبریز شده بودروز ها مثه سالبرامون میگذشت و فقط فکرو ذکرمون اینبود کی اخر هفته میرسه و ما میریم خونه ی اشکانبرا سوپرای.

بلاخره هر طور شد روز موعود رسید و بعد از کار رفتیم مستقیم خونه ی اشکان.

اشکان گفت شما برین تو اتاق تا من سوپرایز رو براتون بیارم.

وای بچها خیلی داشتیم میمردیم از فضولی بعد از گذشت چند دقیقه اودم با سوپرایز وای بچها باورتون نمیشه.

من و دوستم امیر کلا هنگ کرده بودیم از اشکان انتظار همچین کاری رو نداشتیم.

بله اون روز .روز جهانی دوست بود و برای من و امیر کفش کار خریده بود.

بعداین جریان فهمیدم چرا ازمون سایز پای کفشمون رو میپرسید.

مرسی دوستان از اینکه داستانو تا اخر خوندین امید وارم شما هم همچین دوستایی داشته باشید اگه هم نداریندر آینده پیدا کنین مرسی نظر یادتون نره.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *