داستان من و خواهر سپیده

بهنام هستم و 21 سالمه و تازه از خدمت اومدم قدم هم 185 میشه حدودا.

خوب این ماجرایی که میگم فقط چیزی که با چشم دیدمو براتون تعریف میکنم نه کمتر نه بشیتر.

خوب بزارین از اول بگم ما یه خانواده چهار نفری هستیم من مامان و بابام و خواهرم سپیده.

خواهرم سپیده هم 19 سالشه و تازه سال اول دانشگاشه و منو اون چون تقریبا هم سنیم بچه هم بازی هم بودیم و رابطمون فراتر از خواهر و برادر معمولیه.

ماجرا از اونجا شروع شد که روزی که خونه اومدم و تازه خدمتمو تو ارومیه تموم کرده بودم.

البته اینم بگم ما خونمون مشهد هستش.

وقتی اومدم خونه با صحنه عجیبی رو به رو شدم.

کسی خونه نبود البته منظورم از کسی مامان و بابا هستش.

خواهرم خونه بود خلاصه سلامو احوال پرسی کردیم.

خواهرم سپیده نگاهای عجیبی داشت بهم علتشو نمیدونستم ولی میدونستم حتما یه چیزی شده من خبر ندارم.

یا اینکه یه چیزی کلا از من مخفی میکنه.

منم خودمو زدم به اون راه و خودمو زدن به نفهمیدم.

خواهرم هم گفت که مامان بابا رفتن سفر میاد یه هفته بعد.

گفتم چرا الان رفتن خوب صبر میکردن من میام تو تنها تو خونه.

خنددیدو گفت داداشی مجبور بودن چون هم سفر میرن هم میرن دکتر.

گفتم چرا چی شده چه دکتری رفتن.

گفت هیچی رفتن دکتر روانشناس.

گفتم روانشناس چرا اونا که طوریشون نیست که گفت واس این میرن پیش دکتر روانشناس که چرا فرزندی مثه تورو تربیت کردن.

اینو گفت هنگ کردم مونده بود چیکار کنم.

با همون کلاه سربازی که تو دستم بود زدم پس کلش.

خلاصه اونم در جواب خندیدو گفت اصلا هم درد نداشت.

و من هم میدونستم داره شوخی میکنه گفتم میدونم درد داشت ولی بگو مامان بابا.

گفت مامان بابا رفتن دکتر واس چک آپ و طوریشون نشده.

گفت خیلی بدی بهنام گفتم چرا گفتش سرم خیلی درد میکنه واس کاری که کردی

گفتم حقته نباید با من شوخی میکردی منم رو مامان بابام خیلی حساسم.

خلاصه این بود داستانم این داستانو گفتم واس اون سری از بچها که دنبال شوخی ها مسخره و ناراحت کننده هستم.لطفا دیه از این کارا نکنین.

مرسی نظر یادتون نره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *