داستان من و زندایی آیدا

مهران هستم و 25 سالمه قدم 180 هستش و دانشجوی عمران هستم.

ماجرا از اونجا شروع شد که تصمیم گرفتم برم خونه ی دایی زن دایی اینا.

خوب بزارین از دایی عباس بگم اون 40 سالشه و پنج سالی میشه با زندایی آیدا ازدواح کرده زن دایی هم 34 سالشه البته ظاهرش طوریه که هر کی ببینه باور نمیکنه حتی بیشتر از 30 سال سن داشته باشه.

خوب بریم رز قبل از سفر.

ما خونمون مشهد هستش و خونه ی دایی اینا یزد.

از اونجایی که ماشینم خراب بود مجبور بودم با سرویس های ترمینال برم.

ولی متاسفانه یه اتفاق بد افتاد و اتوبوس وسط راه خراب شد.

چند ساعت اونجا علاف شدیم.

خلاصه بعد از چند ساعت که دیدن نتونستن درستش کنند مارو به یه سرویس دیگه فرستادن.

خلاصه حرکت کردیم تا رسیدیم پلیس راه یزد.

ساعتای 4 بعد از ظهز رود میخواستم به دایی اینا چیزی نگم و سوپرایزشون کنم.

زنگ زدم به زندایی گفتم سلام زندایی من تا یک ساعت دیگه میرسم.

گفت میگفتی گاوی گوسفندی چیزی میکشیتیم خلاصه خوش اومدی.

بعدش هم گفتم زندایی یه چیزی میگم به کسی نگی گفت باشه چی شده.

گفتم میخوام دایی رو سوپرایز کنم بهش نگیا.

گفت باشه منم اتفاقا تو همین فکر بودم.

خلاصه ازش خداحافظی کردم بعد هم مستقیم رفتم خونشون دایی خواب بود منم با زندایی هماهنگ کرده بودم رفتم بالا سرش دستمو گزاشتم رو چشماش گفت آیدا اذیتم نکن بعد دید احساس کرد دستام که زنونه نیست گفت یا خدا این که دستای یکی دیگست.

سرشو برگردوند. منم همین موقع سرمو برگردوندم نفهمید کیم گفت کی هستی سرتو برگردون.

خلاصه سرمو برگردوندن دایی عباس خیلی خوشحال شد و شوکه شد با این سوپرایز

ممنون بچها از اینکه تا آخر داستان منو همراهی کردین این داستانمو گفتنم هر وقت میخواست برین سفر جایی به کل اعصای اون خانواده نگین و سعی کنین چند نفرشونو سوپرایز کنین.

مرسی ازتون نظر بدین حتما.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *