داستان من و دایی بنیامین

کیمیا هستم و 24 سالمه قدم هم 170 میشه حدودا ماجرا از اونجا شرع شد که تصمیم گرفتم برم خونه ی دایی بنیامین.

بزارین از دایی بنیامین بگم اونم 26 سالشه من و اون از بچگی با هم بزرگ شدیم و هم بازی بودیم مثه خواهر و برادر میمونیم حتی نزدیکتر.

بنیامین هم ازدواج نکرده و مثه من دم بخته و در حال ترشیدن.

وقتی هم میگم خونه یبنیامین دایی منظورم اینه خونه ی مادر بزرگ و پدربزرگ مادریم.

خوب داشتم میگفتم ما خونمون تو کرجه و اونا هم خونشون تهران.

گفتم واس چند روزی هم برم اونور و یه هوایی عوض کنم اونجا هم مامان بزرگ و بابا بزرگم و دایی بنیامینم زندگی میکنه.

میخواستم سوپرایز کنم داییو پس بدون هیچ خبری رفتم خونه شون و وقتی رفتم تو با صحنه عجیبی مواجه شدم وقتی دایی درو باز کرد هیچکس نبود.

پرسیدم پس مامان بزرگ اینا کجان که گفت اونا هم رفتن سفر اصفهان خونه ی علی اینا.

البته اینو هم بگم علی اون دیه داییمه که از همه بزرگتره و 45 سالش میشه.

هیچی وقتی وامدم تو نگاهای دایی بنیامین مثه قبل نبود خیلی عجیب بود خیلی ترسیده بودم و از اونور میمردم از فضولی که جریان چیه تا اینکه رفتم تو اتاق خواب دایی با یه صحنه بدی مواجه شدم بله اون قرص خورده بود و تو حال خودش نبود.

از دایی پرسیدم چی میخوری دایی اون قرصا چیه که گفت اون قرصا آرامش بخشه.

گفتم اره میبینم ماشالله چقدر آرومی.

اینقدر آرومی که داری پرواز میکنی میری تو فضا راه میری.

گفت دایی جان اینقدر تابلو ام.

گفتم چرا که نه گفتم خوبه که من فهمیدم اگه یکی دیه میمومد دیه همه رو میگفت.

بعدش هم گفتم استراحت کن اثر قرصا بخوره.

بعدش که بیدار شد گفتم خودتو اماده کن بریم دکتر گفت دکتر برا چی گفتم باید اینو ترک کنی تو دراز مدت خیلی بد میشه برات.

گفتم یکی ازدوستام داداشش تو خط همین قرضای روانگردان بود ولی دو ماه قبل وفات کرد.

خلاصه رفتیم دکتر و با چند جلسه کامل قرصو ترک کرد و به تدریج دزو اورد پایین تا ترک شد و یهو ترک نمیشد.چون خیلی خطرناکه.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *