داستان عاشقانه و رمانتیک

سلام به همه ی شما عزیزان خواننده و شنونده و بیننده.

مهران هستم و 25 سالمه داستانی که میخوام براتون بگم برا همین هفته قبل هستش که رفته بودم خونه ی زن عموم برای دیدن عمو رضا

خلاصه سه روز بعد عید بود و من میخواستم قبلش برم اونجا.

بزارین قبلش از خودم بگم مهرانم بیست و پنج سالمه.

عموم هم 45 سالشه و هفت سالی میشه با محبوبه زن عموم ازدواج کردن فقط یه بچه پسر دارن اونم 5 سالشه.

رن عموم محبوبه هم 37 سالشه هر کی اونو میبینه فکر میکنه یه دختر 25 سالست و واقعا هم همینطوره.

باز که من 25 سالمه هر کی فکر میکنه 40 سالمه چون یکم از موهام هم بعضیاشون یکم سفیده.

خلاصه بعد وضعیه نگو و نپرس

خوب داشتم میگفتم ماجرا از اونجا شروع شد که رفتم خونه ی عموم خوب بزارین از اول بگم.

قرار بود فرداش برم وسایل مورد نیاز سفرو اماده کردم چون راه نسبتا طولانی بود و حدودا هشت ساعت تو راه میبودم از کرمان باید میرفتم اصفهان اونم شهر ضا.

خلاصه وقتی سوار اتوبوس شدم یه قرص خواب انداختم بالا دیه نفهمیدم چطور رسیدم وفقط یادمه شاگرد زاننده منو به زور بیدار شد که اقا پاشو پلیس راه اصفهان رسیدیم.

این سری گفتم کسی سوپرایز نکنم مثه داستان قبلی نشه که کتک خوردم سر همین سوپرایز بازیام

زنگ زدم به عمو دیدم گوشیش خاموشه.

بعدش هم زنگ زدم به زنگ عمو سلامو احوال پرسی گرمی کردیم گفتم عمو کجاست چرا گوشیش خاموشه گفت چیزی شده اون همینجاست خوابه.

گفتم من دارم میام خونه لطفا یه صبحونه مشتی برام اماده کن.

خلاصه خیلی خوشحال شد رسیدم خونه یه صبحونه مشت با عمو جون خوردم بعد هم استراحت کردم چند ساعتی.

خلاصه هر جای اصفهان بگین گشتم اون موقع از آثا دیدنی و جاذبه های گردشگریش.

مرسی از اینکه دساتانو تا آخر خوندین نظر یادتون نره.

یک دیدگاه دربارهٔ «داستان عاشقانه و رمانتیک»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *