سیمین هستم و 24 سالمه دو سالی میشه که با شوهر داریوش ازدواج کردم و فعلا صاحب یه پسر به نام آرش شدیم.

بزارین اول از خودم بگم بیستو چهار سالمه قدم 170 و دانشجوی پرستاری هستم.
چیزی نمونده که فارق التحصیل بشم.
ماجرا از اونجا شروع شد دم عیدی بود و میخواستم واس چند روز بریم شمال خونه ی دوستم.
خلاصه قرار بود پس فردا عید باشه و تصمیم بر این شد فردا حرکت کنیم که روز قبل از عید برسیم شمال.
هوای زیاد خوب نبود ولی با این حال حرکت کردیم
خلاصه بعد از اینکه کوله بار سفرو بستیم رفتیم پمپ بنزنین ماشینو بنزین زدیم بعد هم رفتیم سمت شمال تا حالو هوایی عوض کنیم.
خلاصه چند ساعتی تو راه بودیم .
که شوهرم داریوش گفت عزیزم اون کیف آبیه که توش سوغاتی بود یادم رفته زشته که بدون سوغاتی بریم.
خندیدمو گفتم نکنه منظورت اینه برگردیم به خاطر یه کیف یک کیلویی.
گفت نه میخواستم نظرتو بپرسم.
گفت نگران نباش خودم سوغاتی جور میکنم برا دوستت و خانواده ی محرتمش.
که شوهرم خندیدو گفت اون که خاناوده نداره داره یعنی ازدواج نکرده.
گفتم پس اون خونش که قراره بریم چطور گفت اون چرا خونه ی خودشه مجردی هستش.
با عصبانیت گفتم منو میخوای ببری خونه ی مجردی عجبا
ماراحت شدم و گفتم غیرتت کو پس
خندیدو گفت ما آدم های روشن فکر که این چیزا برامون مهم نیست شما هم باید مثه من باید روشن فکر باشی ازاد باش آزاد زندگی کن.
تا اینو گفت گفتم بغل پیادم کن پیادم که کرد گفتم من خودم میرم بقیه راهو.
خلاصه یه فیلم بازی کردم ببینم چی میگه دیدم به غلط کردن افتاد و گفت داشته باهات شوخی میکرده.
خلاصه منم بخشیدمش و رفتیم شمال چند روزی اونجا بودیم خیلی خوش گذشت از دریا بگیر رفتیم تا مناطق گردشگری و سرسبز شمالو دیدیم.
این داستانو گفتم اونایی که شمال نرفتن تا حالا حتما یه بار برن البته نه الان که فصل کروناست بعدها که ان شالله کرونا ریشه کن بشه به حق همین داستان عزیز.