سلامو و درود به شما عزیزان و غریبانه همیشه در صحنه پیام هستم و ۲۷ سالمه داستانی که میخوام براتون تعریف کنم واس موقعی هستش که رفته بودم شیراز خونه خالم.

بله خاله منیژه که اونم ۳۰ سالشه بچگی ما هم بازی بودیم رابطمون مثه یه خواهر برادر بود.
چون با هم بزرگ شدیم یه جورایی رابطمون خیلی نزدیکه با هم.
و همیشه سعی میکنم با کوچیکترین بهونه های خوشحال و سوپرایزش کنم.
البته این سری هم حسابی سوپرایزش کردم ولی اون منو یه فوق سوپرایز کرد.
البته من با رفتنم که وقتی رسیدم شیراز پشت در خونش سوپرایزش کردم.چون بهش نگفته بودم میام.
اونم با به حرکت سامورایی منو مورد عنابت سوپرایزش قرار داد بله.
داشتم میگفتم خودمو اماده میکردم تا فردا حرکت کنم.خلاصه شب زود خوابیدم که صبحش زود حرکت کنم برم سمت شیراز خونه ی ما هم کرج بود.
خلاصه روز موعود رسید حرکت کردیم رفتیم سمت شیراز چند ساعتی تو راه بودیم که بالاخره رسیدیم.
رفتمدم در خونه زنگ در آیفون رو زدم.
که خالم گفت بله بفرمایید.
گفتم مامور برق هستم اومدم برقتونو قطع کنم تا اینو گفتم گفت چرا ما که قبض برقو پرداخت کردیم.
گفتم کنتور برقتون احتمالا مشکل داره درو باز کنین من برسی کنم درو باز که کرد رفتم تو حسابی سوپرایزش کردم اونم با دادن یه هدیه منو سوپرایز کرد بعله سیلی که خوردم ازش تا عمر عمرمه یادم نمیره.