مژگان هستم و 31 سالمه قدم هم 165 هستش و وزنمم 55 کیلو هستش و مرتب میرم باشگاه و به تناسب اندامم اهمین خاصی میدم.

ماجرا از اونجا شروع شد که برای تفریح رفته بودم شمال خونه ی دوستم شمال.
قرار بود فردا ظهر حرکت کنم از تهران به سمت خونه ی شوهر دوستم.
خلاصه شب بود ساعت های 9 شب بود که به دوستم گفتم فردا ظهر حرکت میکنم میام سمت خونتون.
خیلی خوشحال شد گفت پس از الان منتظر رسیدنتم.
زود خوابیدم که فردا زود بیدار بشم و زودتر خودمو آماده کنم.
شب یه دوش گرفتم و گفتم ساک سفر رو فردا میبندم.
فردا صبح ساعت 9 بیدار شدم و تو سه ساعت خودمو آماده کردم ساکو بستم ساعت دوازده شد و ساعت یک قرار بود سرویسمون حرکت کنه تاکسی گرفتم رفتم سمت ترمینال.
بلاخره بعد از چهل دقیقه سرویسمون حرکت کرد.
تو راه چند ساعتی بودیم و منم کلا خواب بودم با سرعت رسیدیم طوری که احساس کردم که فقط نیم ساعت تو راه بودیم.
زنگ زدم به دوستم گفتم رسیدم ترمینال عزیز نشناسی دقیقه خونه رو برام اس کن.
که گفت عزیزم نیازی نیست شوهرم آرش داره میاد ترمینال دنبالت.
خلاصه بعد از کلی تعارف قبول کردم.
وهیمنطور هم شدو اومد دنبالم.
هر چی گشتم ارشو ندیدم.
بعد دیدم یکی از پشت سرم صدا میزنه گفت مژگان خانوم شمایین.گفتم ببخشید شما آقا آرشین گفت اره خودمم لطفا بیایین سوار شین بریم.
سوار که شدیم گفت خوش اومدین.
اینجا مناطق تفریح زیادی داره تو این چند روزی که مهمونین فرض کنین اینجا شهر خودتونه و خونه ی ما خونه خودتونه.
گفتم اختیار دارین نظر لطفتونه.
گفتم مرجان جان چطوره دوست عزیزم گفت اونم خداروشکر عالیه از دیشب که بهش گفتی داره میای از خوشحال نمیدونه چیکار کنه.
الانم گفته از وقتی که رفتم دم در خونه منتظرته برسی
بلاخره رسیدیم دم در خونه مرجان دم در بود فوری رفتم سمتش و کلی احوال پرسی کردیم رفتیم تو خونه یه شام مفصل خوردیم و خستگی سفرو از تن به در کردم.
فرداش هم رفتیم مناطق دیدنی و تفریحی شمالو دیدم از دریا بگیر تا بقیه جاهای سرسبز.خلاصه جاتون خالی اون چند روزی که اونجا بودم خیلی خوش گذشت.
این داستانو گفتم که قدر دوستای خوبتون رو بدونین و همیشه حتی اگه یه بار هم شده به شمال سفر کنین و از نزدیک ببینید.
نظر هم یادتون نره مرسی ازتون