داستان خون دادن مامانم به دوست بابام.
درود به شما همه ی عزیزان

من پدرام هستم و 19 سالمه توی تهران زندگی میکنم خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم عین واقعیت هستش.
اسم دوست بابام هم عباس هستش که ما بهش میگیم عمو عباس با بابام رابطه خیلی نزدیکی داره.
بابام هم شغلش طوریه که همیشه خونه نیست.
و میره سفرای کاری و تو خونه من و مامانم میمونیم.
ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز بابام رفته بود سفر کاری و شب همون روز دوست بابام یعنی همون عمو عباس اومد.
آقا عباس پنجاه سالشه و قدش هم حدودا 170 هستش و
اون روز هم گثه همیشهاومده بود خونمون.آقا عباس هم مثه بابام ازدواج کرده و بچهاش هم سنای من هستند
شب ساعتای ده بود کهآقا عباس اومد خونمون.
این که خونه اومده بود تعجبی نداشت این کا دقیقا موقعی که بابام رفت و اون اومد عجیب بود یعنی واقعا تصادفی بود یا همه چیز طبق برنامه ریزی از قبل بوده که من خبر نداشتم.
وقتی اقا عباس اومد مامان هم خزلی عجیب رفتار میکرد انگار میخوان یه حرفایی بزنن که من نفهمن و گویی که مک مزاحم اون دوتان.
من هم زرنگ تر این حرفا بودم تصمیم گرفتم برم تو و ک دیگه اتاق ببینم اینا چیکار میکنن و چی میخوان به هم بگن.
رفتم اناق خورم و داشتم فیلم نگاه میکردم که دیدم صدا هایی میاد.
[زیاد توجه نکردم و خودمو زدم به بی خیالی تا اینکه دیدم این سروصداها هی با گذشت زمان بیشتر میشه.
چند دقیقه دیگه گذشت علاوه بر سروصدا صدای خنده هم می اومد.
من که خودمو آماده میکردم برای بدترین ها از فضولی داشتم میمردم خیلی استرس داشتم دستهام داشت میلریزد.
تا اینکه با خودم گفتم من میتونم و میرم ببینم چه خبره.
بله مامان و عمو عباس که بهترین دوست بابام هستش تو اون دیگه اتاق رفته بودن.
یواشکی رفتم سمت اتاق و دو دل بودم برم تو اتاق با نه
بلاخره با کلب خوددرگیری تصمیم گرفتم برم داخل اتاق و ببینم چه خبره.
دوباره دو دل شدم گفتم برم نرم تا اینکه تصمیم گرفتم درو باز کنم.
البته نه با قدرت با آهستگی و یواش که نفهمن کسی میاد داخل
اونا هم موزیک گذاشته بودن احتمالا صدای اونا نره بیرون.که مثلا من بشنوم و چیزی بفهمن.
بله درو باز کردن و اونا هم نفهمیدن وقتی درو باز کردم.
چشمام داشت از کاسه میومد بیرون وای باورم نمیشد.
از خجالت داشتم آب میشدم.
بله برای اینکه چه فکر هایی کرده بودم.
مامان و عمو عباس مشغول آماده کردن مراسم جشن تولد بابام بودن چون قرار بود بابام روز بعد برسه.
مامان هم چون میدونست من دهن لقم به من نگفته بود چون میدونست من لو میدم به بابا و سوپرایز خراب میشه.
لی خوب وقتی که فهمیدم به بابا نگفتم.و درکشون کردم.
روز بعد هم پدرم اومد و حسابی سوپرایز شد و تولدی خاطره انگیز براش گرفتیم مرسی که با ما همراه بودین.
این داستانو گفتم که قدر مامان باباهاتونو بدونین فکر نکنین تولد فقط برای ما جوناست بله بزرگتر ها هم نیاز به شادی امید و زندگی بهتر دارند .مرسی نظریادتون نره
داستان سکس مامانم به دوست بابام داستان کوس و کون دادن مادرم به دوست بابام داستان خیانت مامانم کس دادن و ساک زدن مامانم گاییدن مامانم تو حمام خونه جلو چشمام داستان سکسی جدید ایرانی