سلام دوستان میلاد هستم 39 سالمه قدم 190 هستش و 95 کیلو هستم.
تقریبا هفت ساله که ازدواج کردیم و همیشه سعی می کنم هر کاری که زنم از من بخواد انجام بدمو خانومم هم فاطیما هستش اونم 31 سالشه و تو یکی از مطب های دکتر ها منشی هستش.

یک روز که خواب بودم مثه همیشه احساس کردم یه سرو صداهایی میاد با خودم گفتم احتمالا موشی چیزی هستش.
زیاد توجهی نکردم تا اینکه دیدم سروصداها از بین نمیره و تداوم داره و همینطور اذیتم می کنه و نمیذاره بخوابم
به خانومم گفتم عزیزم برو ببین نکنه دزدی چیزی اومده.
دیدم همسرم اصلا جواب نمیده انگار نه انگار سرموبرگردوندم دیدم اینجا نیست.
پس با خیال راحت خوابیدم چون فکر میکردم حتما خانوممه رفته آبی چیزی بخوره و بیاد نیم ساعت گذشت خوابم نبرد سرو صداها هم که قشنگ شنیده می شدند.
تا اینکه با خودم گفتم شاید اتفاقی افتاده.
ترسیده بودم ساعت 3 شب بود.با خودم گفتم بزا دلمو بزنم به دریا برم ببینم چی شده
رفتم سمت در یواش یواش بازش کردم دیدم که هیچکی تو حال نیست پس تصمیم گرفتم برم تو آشپزخونه دیدم که اینجا هم چیزی نیست.
رفتم تو حیاط دیدم بازم چیزی نیست
برگشتم که دوباره خونه رو یه چک کنم دیدم اتاقی که بغل آشپز خونست.
یه صداهایی ازش میاد خیلی ترسیده بودم.
خودمو برای بدترین ها آماده کردم.
با خودم گفتم من میت ونم بله من میتونم درو باز کنم و ببینم اینججا چخبره
رفتم که درو باز کنم گفتم که خودمو زدم به اون راه گفتم چیزی نیست حتما گربه ای چیزی اومده خونه رفتم که بخوابم با خودم گفتم ای بابا مگ چیه خوب برو درو باز کن بله تصمیم گرفتم برم درو باز کنم رفتم درو باز کنم که با خودم گفتم ولش کن برمیگردم می خوابم دوباره همین روند تکرار شد تا اینکه اعصابم خراب شد با لگد درو زدم با صدای بلند دیدم صدای جیغ زنم اومد.
رفتم تو باورم نمیشد همون چیزی که فکرشو میکردم شد.
بله خانومم در حال مطالعه درساش بود چون دانجشو هم بود و داشت ادامه تحصیل می داد.
خیالم راحت شد بود که یادم اومد ای بابا خانومم که دانشجو نیست بعد گفتم این کتابا چیه گفت هیچی مهارت های زندگی در روابط زناشویی بعد که اینو گفت گفتم خداروشکر که یکی بلاخره به فکر زندگیمون هستش بعد دیدم زنم اومد به سمت من کتابو زد پس کلم.
گفت ای بیشعور این مهارت ها رو به خاطر تو که یاد نمیگیرم بعد اینکه ازت طلاق گرفتم با یه مرد جدید ازدواج کردم برا اونجا لازم دارم.
اعصابم خراب شد همون کتابو جوری زدم پس کلش بی هوش شد و مرد.
گفتم حقته پدر سوخته .البه اینم بگم مرحوم رکو راست بود ولی فن بیان خوبی نداشت.
بعد یک دقیقه که پشیمون شدم داشتم گریه میکردم که یهو از خواب پریدم با خودم گفتم خداروشکر این یک خواب بود.
بعد که رفتم اب بخورم از آشپز خونه دیدم یه صدایی میاد از اتاق بغلی.
گفتم نکنه خوابم بازم دو سه سیلی زدم به صورتم که دیدم.خانومم از حیاط اومد تو که گفت عزیزم چی شده اتفاقی افتاده بگو من طاقت شنیدنشو دارم.
به شوخی گفتم مامانم عزیزم..مامانم مرد.
خندیدو گفت حقشه اون پدر سوخته که آسایش نذاشت یه عمرم برام همیشه که اذیتم میکرد.
وای باورتون نمیشه بچها فکرشو بکنین زنتون اینطور بگه در مورد مادرتون وقتی که خبر مرگشو بشنوه اونم جلوی شوهرش.
منم دیه زدم به سیم آخر فکر کردین چی شد.بله لیوانو زدم به دیوار
با خودتون میگین چرا دیوار چرا یکسره نزدم به سر کله همسرم فکر کردین من وحشیم نه بابا وحشی نیستم.مامانم که با اینکارا زنده نمیشه.ولی با یک کار روحش شاد میشه.مدیونین اگه فکر کنین فاتحه خوندنه نه اینم نیست روش من.
بعد تیکه بزرگه لیوان شکسته رو برداشتم.یه جوری خط انداختم سرو صورتش شده بود عین یه نقاشیه رمانتیک آمیخته با خون و خط های برجسته برو روی صورت و سیرت زیبای همسرم.
بله این است سزای بدکاران.
با خودم که اینو گفتم به نظرتون چی شد مدیونین اگه فکر کنین دوباره از خواب بیدار شدم.
ولی واقعا از خواب بیدار شدم عجب خواب تو خوابی بود بچها.
بعد که بیدار شدم ماجرارو برای زنم تعریف کردم که خندیدو گفت.
عزیزم خواب ها از اینده خبر میدن ان شالله که خواب رویای صادقه هستش و هرچه زودتر به حقیقت می پیونده منم که میدونستم منظورش اینه مامانم زودتر بمیره.
فورا خودش گفت واس این میگم عزیزم که من برم دانشگاه و درس مطالعه کنم طبق خواب اولی که گفتی.
من که خیلی نا امید شده بودم یکی اومد پشت سرم دستشو گزاشت رو شونهام گفت میخوای برت گردونم به خواب بعد اینکه خط کشیش کردی گردنشو هم بزنی.با خوشحالی گفتم چرا که نه بریم لود کنیم بازیو به قبل. بله رفتم انتقاممو تو خواب گرفتم و بعدش اومدم اینجا براتون داستانمو بگم امید وارم خوشتون اومده باشه.
نظر یادتون نره.
داستان کوس دادن زنم به مرد غریبه جلوی چشمانم سکس یواشکی همسرم با مرد همسایه .سکس و کوس و کون دادن زنم به پسر همسایه داستان سکسی خیانت زنم سکس حشری باحال شهوانی واقعی زنم با مرد عریبه و همسایه گاییدن حشری زنم