داستان خانوادگی

اول از خودم میگم مهرداد هستم 27 سالمه خانواده ی ما چهار نفرست من خواهرم مادرم و پدرم

قدم 183 هستش و مهندسی عمران می خونم.

خواهرم المیرا هم معلم هستش و 25 سالشه

مامانم هم معلم هستش و آخرای بازنشستگیشه بابام هم چند سالیه که بازنشسته ی اداره آب هستش.

ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز تصمیم گرفتیم بریم مسافرت و یه ایران گردی داشته باشیم

البته این تصمیم خودم بود یه جورایی تو خانواده حس شادی و نشاط و یه روحیه ای عوض بشه.

واس قبل از سفر رفتیم بیرون که خریدارمونو بکنیم.

هر چی که واس یک سفر نیاز بود خریدیم وبار ماشین کردیم .

مامان و خواهرم هم آشپزی میکردن و غذا درست می کردن منو بابا هم رفتیم که ماشینو ببریم کارواش چون خیلی وقت بود که ماشین تمیز نشده بود.

هیچی ماشینو که بردیم کارواش بنزین نداشت بردیمش پمپ بنزین که دیدم خیلی شلوغه رفتیم چندتا از پمپ بنزین های شهر که دیدیم اونا نه تنها خلوت تر نیستن بلکه شلوغ تر هم هستن.

تصمیم گرفتیم تو یکی از پمپ ها بریم تو ضف و منتظر بمونیم هر چی صبر میکنیم انگار نه انگار اصلا صف جلو نمیره یعنی میرفت ولی خیلی کند بودو

از خونه مامان و آبجیم زنگ زدن گفتن کجایین چی شد ما آماده ایم گفتیم بنزین میزنیم گفتن چرا اینقدر طول کشیده گفتیم که واس اینکه صف خیلی شلوغه.

هیچی نظریه بر این شد اگه تا یک ساعت دیگه بنزین نزنیم پس رفتنمون به فردا موکول میشه هیچی دیه بلاخره بعد دو نیم ساعت دیگه بنزین زدیم.

رفتیم سمت خونه که بابام گفت پسرم برگردیم که من کارت سوخت رو یادم رفت هیچی دیه مجبور شدیم این همه راهو برگردیم منم که خیلی عصابنی شده بودم.

خودمو کنترل کردم البته نه از دست بابام از اینکه صف خیلی طولانی بود و حواسمون رو همون پرت شده بود و کلا یادمون رفت بنزین بزنیم فکرشو بکنین برین پمپ بعد یادتون بره کارت سوخت جا مونده تازه شانس بیاریم که کسی کارت سوختو ندزدیده باشه هیچی رفتیم پم دیدیم ای دل غافل کارت که نتیستش دزدیدن

بعد بابام خندیدو گفت ببخشید پسرم اصلا هواسم نبودا کارت تو جیبم بود گفتم بابا واقعا که

هیچی کارتو برداشتیم رفتیم سمت خونه که وسط راه بودم دیدم بابای نادونم کارتو انداخت بیرون اعصابم خیلی خراب شده بود گفتم بابا چی کار کردی چرا کارت سوختو انداختی بیرون بعد گفت نه بابا پسرم کارت مغازه دوستم بود که بهم داده بود

گفتم اگ راست میگی پس کارت سوختو نشونم بده بعد دستشو کرد تو جیبش که دیدم کارت سوختو نشونم میداد بعد که دید ای دل غافل این چرا سیاه سفیده بابام گفت پرینتشه پسرم گفت بابا اخه کی میره پمپ بنزنی با یه پرینت کپی از کارت سوخت بنزنی میده بابام گفت پسرم مگه طبق عکس نیست مثلا کاغذو میزاری توش از رو عکس میفهمه که این کارت سوخته و کار میکنه گفتم نه پدر دلبندم از رو یه تراشه هستش که از طریق اون وصل میشه به سیستم

هیچی دیه منم که مونده بودم چی کنم یهو بابام گفت پسرم مگه خودمون چیمون از اینا کمتره بیا خودمونم بسازیم از این تراشه ها گفتم بابا اگه بسازیم هم تو سیستم اونا جواب نمیده گفت پسرم خودمون سیستم خودمونو درست میکنیم گفتم بابا اگه درستم بکنم بنزین که نمیتونه بده گفت پسرم چاه میزنیم بنزنیم میاریم بیرون.

هیچی دیه اعصابم خراب شد یهو چکشی که تو ماشین بود برداشتم زدم پس کله ی بابام که یهو دیدم بیهوش شد دستمو بردم ببینم نفس میکشه دیدم مرده

با خودم گفتم ای پدر سوخته حقته منو به مسخره میگیری بعد یهو از خواب پریدم گفتم بسم الله خداروشکر که خواب بود بعد مامنم اومد گفت بیا پسرم بریم سالگرد ختم باباته پشمام ریخته بود گفتم یعنی چی بابام کی فوت کرد چطور فوت کرد مامانم گفت پسرم مگ یادت نیست با چکش زدی پس کلش گفتم اون که خواب بود گفت الانم خوابی.

هیچی پشمام ریخته بود عجب خواب تو خوابی بود یهو  باز از این خواب پریدم که دیدم بابام بیدارم کرد گفت چی شده پسرم داشتی تو خواب ناله و جیق میکشیدی.خواب بد دیدی

گفتم هیچی بابا خداروشکر که زنده ای بابام خندیدو گفت الان مردیم جفتمون وقتی پس کلم چکش زدی منم پیچ گوشتی که کنارم بود کردم تو چشو چالت با هم مردیم.گفت وای بابا الان خودمون یعنی اون دنیاییم.

یعنی قراره بریم جهنم

گفت پ ن پ پسرم به خاطر اعمال صالحت و به فاک دادن و کشتن من و خودت و اعمال حسنت میری بهشت برین .هیچی دیه ما الان اون دنیاییم برامون دعا کنین بچها نظر یادتون نره ببینید از اون دینا داریم واستون پست میزاریم که دلتون خوش باشه.مرسی بای لایک یادتون نره

 

داستان سکسی ضربدری خانوادگی ایرانی ضرب محارم خانوادگی سکس پسر دختر فرزند با پدر مادر مامان بابا کوس و کون کس دادن آبجی و مامانم به من و پدرم بابا و پسر سکس باحال حشری شهوانی انجمن لوتی واقعی گاییدن محارم تو سکس ضربدری خانوادگی 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *