داستان نوه و بابا بزرگ (پدربزرگ)

سلام به همگی من نسترن هستم‌ 19 سالمه قدم 159 هستش داستانی که میخوام براتون بگم ر مورد روزیه که رفته بودیم عیددیدنی خونه ی پدربزرگمون داریوش.


اول از خودم بگم تو یک خانواده چهار نفره زندگی میکنم من و خواهر کوچیکم و پدرو مادرم. ادامه خواندن “داستان نوه و بابا بزرگ (پدربزرگ)”

داستان خواهر و برادر ایرانی واقعی

کامران هستم و 28 سالمه داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برا یک ماه قبل هستش بزا اول از خودم بگم.

کامرانم تبریز زندگی میکنیم و بیستو هشت سالمه قدم هم 185 هستش و تو یک خانواده چهار نفری زندگی میکنیم.

من و خواهرم لیلا به همراه پدر و مادرمون.

ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز از دانشگاه اومده بودم خونه.

ساعت تقریبا چهار بود بابا و مامانم رفته بودن مسافرت خونه خاله مریم که اونا تو مشهد زندگی میکنن. ادامه خواندن “داستان خواهر و برادر ایرانی واقعی”

داستان من و خاله جونم پریسا

میثم هستم و 31 سالمه داستانی که براتون میگم مربوط به دقیقا دو ماه قبله اول از خودم بگم قدم 183 هستش و شغلمم آزاده و خودم رییس خودمم هر وقت دوست دارم کار میکنم هر وقت دوست ندارم استراحت میکنم.

زمستون بود دی ماه که تصمیم گرفتم جای نوروز اینن موقع تعطیلاتمو بگذرونم. ادامه خواندن “داستان من و خاله جونم پریسا”