منو دوست داداشم حسین

من سارا هستم، ۲۳ ساله و با موهای قهوه‌ای و چشمان سبز. همیشه به دوستی و روابط انسانی اهمیت می‌دادم. برادر بزرگم، امیر، دوستی به نام حسین دارد که از بچگی با هم بزرگ شده‌اند. حسین، ۲۴ ساله و با موهای مشکی و چشمان قهوه‌ای، پسری با روحیه‌ای شاد و پرانرژی است. او همیشه در جمع دوستانش می‌درخشد و به خاطر شوخ‌طبعی‌اش معروف است.

چند سال پیش، وقتی که من و حسین در یک مهمانی خانوادگی با هم آشنا شدیم، حس عجیبی بین ما شکل گرفت. در آن مهمانی، حسین با داستان‌هایش همه را می‌خنداند و من هم به او علاقه‌مند شدم. از آن روز به بعد، ما بیشتر با هم وقت می‌گذرانیدیم و به تدریج دوستی‌امون عمیق‌تر شد.

ادامه خواندن “منو دوست داداشم حسین”

داستان راضی کردن زن داییم میترا

من آریا هستم، ۲۵ ساله و با موهای قهوه‌ای و چشمان سبز. همیشه به طبیعت و سفر کردن علاقه داشتم. زن دایی‌ام میترا، ۳۲ ساله و با موهای مشکی و پوست گندمی، زنی با روحیه‌ای شاد و پرانرژیه. او همیشه لبخند بر لب داره و به خاطر مهارتش در آشپزی معروفه. میترا معلم هنر هم هست و به بچه‌ها یاد می‌ده چطور احساساتشون رو از طریق نقاشی بیان کنن.

ادامه خواندن “داستان راضی کردن زن داییم میترا”

داستان منو همکلاسیم ژیلا به بهونه درس خوندن

یک روز بعد از ظهر، من و همکلاسی‌ام ژیلا تصمیم گرفتیم که برای امتحان ریاضی‌مون با هم درس بخونیم. ژیلا دختری باهوش و بااستعداد بود و همیشه در درس‌ها به من کمک می‌کرد. او ۱۷ ساله بود و قدش حدود ۱۶۵ سانتی‌متر بود. موهای مشکی و بلندی داشت که همیشه به زیبایی جمع می‌کرد و چشمانش قهوه‌ای و درخشان بود.

ما به کتابخانه مدرسه رفتیم تا در یک محیط آرام و ساکت درس بخوانیم. وقتی وارد کتابخانه شدیم، ژیلا گفت: “بیایید یک میز در گوشه بگیریم تا مزاحم کسی نشیم.” من هم با سر تایید کردم و به سمت میز رفتیم.

ادامه خواندن “داستان منو همکلاسیم ژیلا به بهونه درس خوندن”