منو زن دوستم راضیه

من یه مرد ۳۵ ساله‌ام، با موهای قهوه‌ای و چشمای سبز. همسرم، سارا، ۳۲ سالشه و موهای بلوند و چشمای آبی داره. ما هر دو آدم‌های اجتماعی و خوش‌مشربی هستیم و همیشه دوست داریم با دوستانمون وقت بگذرونیم.

یک روز تصمیم گرفتیم به خونه دوستم، امیر، و زنش راضیه بریم. امیر یه مرد ۳۷ ساله با قد بلند و هیکلی ورزشی و راضیه هم زنی مهربان و باهوش با موهای مشکی و چشمای قهوه‌ایه. ما خیلی با هم صمیمی هستیم و همیشه از دیدن همدیگه لذت می‌بریم.

ادامه خواندن “منو زن دوستم راضیه”

داستان دختر افغانی به بهونه تمیز کردن خونه

من امیر هستم، ۲۴ ساله و با موهای تیره و چشمان قهوه‌ای. همیشه به کارهای هنری و خلاقانه علاقه داشتم. یک روز، تصمیم گرفتم که خانه‌ام را تمیز کنم و به آن نظم و ترتیب بدهم. در این حین، به یاد دوستی‌ام با سارا، دختر افغان که چند ماهی بود با او آشنا شده بودم، افتادم. سارا، ۲۲ ساله و با موهای بلند و چشمان مشکی، دختری با روحیه‌ای شاد و پرانرژی بود. او همیشه به من کمک می‌کرد و من هم به او علاقه‌مند شده بودم.

ادامه خواندن “داستان دختر افغانی به بهونه تمیز کردن خونه”

داستان من با دوستم امیر تو خونه خالی

من آرش هستم، ۲۵ ساله و با موهای تیره و چشمان قهوه‌ای. همیشه به ماجراجویی و تجربه‌های جدید علاقه داشتم. دوستم امیر، ۲۶ ساله و با موهای بلوند و چشمان آبی، پسری با روحیه‌ای شاد و پرانرژی است. او همیشه به دنبال ماجراجویی‌های جدید است و به خاطر شوخ‌طبعی‌اش معروف است.

یک روز، امیر به من گفت: “آرش، می‌دونی که تو همیشه به ماجراجویی علاقه داری؟ من یک خانه خالی در حومه شهر پیدا کردم که می‌خواهیم به آنجا برویم و یک شب را بگذرانیم. فکر می‌کنی چطوره؟” من با اشتیاق قبول کردم و تصمیم گرفتیم که یک شب را در آن خانه خالی بگذرانیم.

ادامه خواندن “داستان من با دوستم امیر تو خونه خالی”