داستان راضی کردن زن داییم میترا

من آریا هستم، ۲۵ ساله و با موهای قهوه‌ای و چشمان سبز. همیشه به طبیعت و سفر کردن علاقه داشتم. زن دایی‌ام میترا، ۳۲ ساله و با موهای مشکی و پوست گندمی، زنی با روحیه‌ای شاد و پرانرژیه. او همیشه لبخند بر لب داره و به خاطر مهارتش در آشپزی معروفه. میترا معلم هنر هم هست و به بچه‌ها یاد می‌ده چطور احساساتشون رو از طریق نقاشی بیان کنن.

ادامه خواندن “داستان راضی کردن زن داییم میترا”

داستان منو همکلاسیم ژیلا به بهونه درس خوندن

یک روز بعد از ظهر، من و همکلاسی‌ام ژیلا تصمیم گرفتیم که برای امتحان ریاضی‌مون با هم درس بخونیم. ژیلا دختری باهوش و بااستعداد بود و همیشه در درس‌ها به من کمک می‌کرد. او ۱۷ ساله بود و قدش حدود ۱۶۵ سانتی‌متر بود. موهای مشکی و بلندی داشت که همیشه به زیبایی جمع می‌کرد و چشمانش قهوه‌ای و درخشان بود.

ما به کتابخانه مدرسه رفتیم تا در یک محیط آرام و ساکت درس بخوانیم. وقتی وارد کتابخانه شدیم، ژیلا گفت: “بیایید یک میز در گوشه بگیریم تا مزاحم کسی نشیم.” من هم با سر تایید کردم و به سمت میز رفتیم.

ادامه خواندن “داستان منو همکلاسیم ژیلا به بهونه درس خوندن”

من و دخترم مهسا

یه روز زیبا و آفتابی، من و دخترم مهسا تصمیم گرفتیم که خوانه رو مرتب کنیم و کمی به کارهای خانه رسیدگی کنیم. مهسا ۱۶ ساله بود و به تازگی به دوران نوجوانی وارد شده بود. قدش حدود ۱۷۰ سانتی‌متر بود و موهای قهوه‌ای تیره‌اش همیشه به زیبایی حالت داده شده بود. چشمانش درخشان و سبز بود و همیشه با لبخندش می‌توانست هر کسی را شاد کند.

ادامه خواندن “من و دخترم مهسا”