امیر مهدی هستم و 31 سالمه قدم هم حدودا 180 سانت هستش و دو سالی میشه که با همسرم پارمیدا ازدواج کردم.

ماجرا از اونجا شروع شد که خواهر زنم آیدا بهم زنگ زد و بهم گفت قرار فردا بیاد خونمون.
بهم گفت فقط به خواهرم پارمیدا نگی چون میخوام سوپرایز بشه.
که البته بعد فهمیدم جریان یه چیز دیگست. و اصلا سوپرایزی در کار نبود.
فقط من سوپرایز شدم.
هیچی گفتم باشه حتما منم بهش نگفتم تا اینکه بلاخره روز موعود رسید و آیدا بهم زنگ زد گفت تا یک ساعت دیگه میرسم ترمینال باید بیای دنبالم.
گفتم حالا تو تاکسی بگیر پولشو من میدم.
گفت نه بحث پول و این چیزا نیست باید حتما بیای دنبالم.
گفتم باشه حالا هر چی که شما میخوای.
بعد که قطع کردیم موندم چیکار کنم ولی تصمیم گرفتم برم ببینم بهتر جریان چیه آخه یخورده مشکوک میزد.
از اون سمت همسرمم خونه نبود و نمیدونستم خواهرش داره میاد خونه.
من هم چیزی بهش نگفته بودم آخه به آیدا هم قول داده بودم.
هیچی منم مشغول دیدن فیلم بودم که خودش بهم زنگ زنه یک ساعت گذشت و صدای زنگ گوشیم اومد بعد رفتم ببینم کیه بله دیدم که آیدا خواهر زنم هستش.
گوشیو برداشتم گفتم کجایی رسیدی.
گفت آرخ تقریبا رسیدیم ولی نمیدونم چرا این اتوبوسه خراب شد میتونی بیای دنبالم آخه تا ترمینال بیشتر از 5 کیلومتر نیست.با از اونور اونا هم مشغول درست کردنش بودن ولی خوب مشکل فنی تر از چیزی بود که زود درست بشه.
منم فورا حرکت کردم رفتم مکانی که گفته بود بیام.
رفتم و رسیدم و دنبال خواهر زنم گشتم و پیداش کردم.
گفتم خوبه که اومدی وگرنه باید چند ساعت علاف میشدیم.
به شاگرد گفتیم وسایلارو از بده و داد و گزاشتم تو ماشین.
و حرکت کردیم رفتیم سمت خونه که فورا آیدا گفت نه امیر مهدی برو پارکی جایی صحبت کنیم.
گفتم چیزی شده گفتم اگه چیزی نمیشد که بهت نمیگفتم بری.
من هم رفتم سمت نزدیکترین پارک و نشستیم رو صندلی.
نگاه عجیبی داشت بهم. انگار میخواد به زور حرف بزنه.
حسابی بغض کرده بود.
گفتم بگو چی شده ایدا.
گفت به خاطر ناراحتی قلبی خواهرم نمیتونستم پشت تلفن بگم خدای نکرده حالش خراب بشه.
گفتم یا الله چی شده مگه.
گفت مامانم.
مامانم …
گفت مادر زنم چیش شده.
گفت تو کماست.
گفتم چرا گفت وقتی کرونا گرفت تب شدید داشت و اونقدر حالش بد شد که الان بیهوشه و زنده موندنش دست خداست.
من که داشتم حسابی گریه میکردم اون داشت منو دلداری میداد.
پس تصمیم گرفتیم به بهونه دیدن خاناوده همسرمو برداریم بریم خونه پدر زنم و از اونجا بریم بیمارستان.
همینطور هم شد و خداروشکر همسرم طوریش نشد با اینکه خودش هم مشکل قلبی داشت.
این خاطره رو گفتم که رعایت کنید دوستان کرونا نزدیک تر از چیزیه که فکرشو بکنید کرونا فقط برای دوستان آشنایان و همسایه نیست و بعضی وقتا برای ما هم در انتظاره.
به هیچ وجه عروسی مهمانی و کلا مراسم های پر تجمع و کم تراکم نرین ما هم رعایت نکردیم کرفتیم و زیاد جدیش نگرفتیم.
خداروشکر که مادر زنم نجات پیدا کرد و به کمک های شبانه روز پرسنل پرستاری و دکتر های زحکمتکش نجات پیدا کرد.
نظر یادتون نره مرسی که تا آخر داستان مارو همراهی کردین