داستان من و زن دوستم رضا تو هتل

امید هستم و 31 سالمه داستانی که میخوام براتون بگم مربوط به زمانی هستش رفته بودم شیراز خونه ی دوستم رضا.

اول از خودم بگم امیدم قدم 175 هستش وزنم هم 60 کیلویی میشه هیکل ریزی دارم ولی همیشه میرم باشگاه و به تناسب اندامم خیلی اهمیت میدم.

دوستم رضا هم یک سالی میشه با پارمیدا ازدواح کرده.

من رضا و پارمیدا تو یه دانشگاه و تو یه رشته درس میخوندیم.

من و رضا رغیب های عشقی پارمیدا بودیم.

ولی چه میشه کرد پارمیدا با دوستم ازدواج کرد.

چون یکی از اعضای خانوادش با ازدواج ما مخالفت کردن.

اونم به بهونه کار.

ولی دوستم رضا که پارتی داشت از طریق عموش زود جذب شد و رفت سرکار.

به خاطر همین بود وقتی رضا رفت خواستگاری فورا قبولش کردن.

و اینطور شد که رابطه منو رضا یک سالی شکر آب شد ولی با واسطه گری پارمیدا رابطه ما مثه قبل شد دو دوست که مثه برادر بودند.

قرار بود فردا صبح حرکت کنم به سمت شیراز که خونشون بود.

این اولین سفرم بود بعد از آشتی ما.

با پارمیدا هماهنگ کردمگفتم بزار رضا رو سوپرایز کنیم.

و بهش نگو که من دارم میام.

خلاصه بارو بندیل سفرو آماده کردم شب که صبح زود بیدار شدم از خواب راحت بتونم بدون دردسر فقط با خوردن صبحونه برم ترمینال.

البته اینو هم بگم ماشین داستم ولی چون هزینه با اتوبوس کمتر بود ترجیح دادم به تنها رفتن.

خلاصه صبح بود تاکسی گرفتم و رفتم ترمینال.

اونجا هم نیم ساعتی معطل شدم که بلاخره حرکت کردیم.

پارمیدا بهم زنگ زد و گفت کجایی امید گفتم تازه جرکت کردم و اگه خدا بخواد چند ساعت بعد میرسم.

گفتم رضا چطوره کجاست الان.

گفت خداروشکر ولی یکم حالش ناخوشه گفتم چرا چیزی شده گفتم والا رضارو خودت بهتر میدونی این موقعها میریزه تو خودش و به کسی چیزی نمیگه.

گفتم باشه وقتی رسیدم از زیر زبونش در میارم.

خلاصه منم تا آخر راهو یکسره تقریبا تو حال خوب بودم.

و با یه چشم بهم زدن رسیدم.

به ترمینال شیراز رسیدیم.

آدرس دقیقه خونه رو از پامیدا گرفتم و با تاکسی اومدم خونه بهش گفتم از قبل درو باز کنه که مستقیم برم سر وقت رضا.

وقتی که رسیدم تازه سر شب بود رضا هم در حال نگاه کردن تلویزیون بود.

منم به واسهط پارمیدا مستقیم رفتم سر وقتش از پشت دستامو گذاشتم رو چشماش.

که گفت نکن پارمیدا دارم فیلم نگاه میکنم.

تا اینو گفت پارمیدا گفت من نیستم به نظر کیه گفت ای دل غافل اینا ک دستای یه مرده.

دیدم یهو گفت این محاله اگه دستای رضا نباشه خود خودشه.

گفتم داش چطور فهمیدی گفت من تک به تک اعضای بدنتو با لمس میفهمم که خود نکبتتی.

خلاصه جاتون خالی خیلی خوش گذشت اون مدت هم مه اونجا بود کلی از مناطق دیدنی شیراز رو دیدم.

مرسی ازتون که تا اخر این خاطره ام مارو همراهی کردین.

این داستانو گفتم که قدر دوستای خوبتون رو بدونین و اگه باهم اختلاف داشتین قهر کردین فورا آشت کنین.

چون زمان میتونه این اختلاف ها رو روز به روز بدتر کنه.

اگه شما هم نظری دارین در مورد این خاطره بگین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *