سلام دوستان عزیزم مهسا هستم هجده سالمه قدم 165 هستش و وزنم هم 51 کیلو هستش اندام لاغر و ورزشکاری دارم همیشه به تناسب اندامم اهمیت میدم.

ماجرا از اون ما شروع شد که تصمیم گرفتم برم خونه شوهر خاله.
هم اینکه دختر خاله هامو و خاله و شوهر خالمو ببینم.چون چند سالب میشد اونهارو ندیده بودم و دلم براشون خیلی تنگ شده بود.
روز بعد که شنبه میشد رفتم ترمینال اونجا همه اتوبوس ها پر شده بود و مونده بودم میکار کنم
و بلاخره تصمیم گرفتم با ماشین های عبوری برم
ولی همینطور که خودتون میدونین هزینش واقعا زیاد بود و پول منم در حدی بود که بتونم با اتوبوس برم نه یه ماشین سواری .
ولی چیکار کنم راهی نداشتم تو عمل انجام شده قرار گرفته بودم و دلمم از اونطورف خیلی براشون تنگ شده بود.
چون بهشون قول داده بودم شنبه حرکت کنم و بیام خونشون.
خدا کنه که شرمندشون نشم.
بلاخره هر طور که شد رسیدیم یزد.راننده ی تا کسی دید که من هزینه کامل رو ندارم لصبانی شد خواست به پلیث زنگ بزنه که کلی التماسش کردم که منصرف بشه و بهش گفتم بریم خونه ی خالم بقیه پولتو میدم.
زنگ زدم به شوهر خاله اون فورا اومد پایین.
یه دعوای مفصل با راننده کرد و پول دوبرابری ک میخواستو زد به صورتش.
خلاصه کلی ضاییش کردو اخر کفت اگه خواهر خودتم بود دوست داشتی یکی واس ی تومن کمتر اینطور تحقیرش کنه و اینطور برخورد کنه انگار اون گداست.
بلاخره رفتیم داخل خونه و یه پذیراییو شام مفصلی خاله اینا برام اماده کرده بودن.
بالأخره عباس اقا هم خیلی عصبانی بود گفت اگ میدونستم اون چ حرفایی بهت زده بود دو سیلی بهش میزدم حالش جا بیاد.
ولی در تعجب بودم ک پسر خالم مهران کجا بود اصلا خونه نبود.
رفتم پرسیدم از خاله اون چیزی نگفت و پیچوند منو
رفتم از دختر خالمم پرسیدم اونم منو پیچوند
خلاصه رفتم پیش شوهر عمم عباس آقا .اونم یه جورایی خواست بپیچونه ولی دید خیلی اسرار و خواهش میکنم .
گفتش که اون رفته سربازی و دو هفته بعد خدمتش تموم میشه و برا همین میخوایم سوپرایزش کنیم.
و بهم نگفتن تا من دهن لقی نکنن.
و از سر لجشون زنگ زدم به پسر خاله و همه جیو بهش گفتم.
و قسگش دادم به خاناوده نگه ک لو دادم
و قسمش دادم به خانواده نگه و لوم نده.
ولی اون نا امزدم ک د قلبمو شکست بله اون لو داده بود.
شوهر خاله هم تا فهمید منو از خونه بیرون انداخت.
و گفت برو همونجا که ازش اومدی
از پدر سوخته ی دهن لق.واس همین کارات همه پیچوندنت و کسی چیزی بهت نگفت.
گفتم حالا چرا به پدرم توهین میکنی خوبه منم بهپدر پدر سوخته ی تو توهین کنم ای پدر سوخته.میخواهی پدرت را نبش قبر کنم و او را در کوره بیندازم.
بعد اون کفش سیندرلایی ک تو دستم بود زدم پس کله ی کچل شوهر خالا ی مدر سوختم و با همون یه لنگه کفش پا به فرار گزاشتم.و رفتم پارک همون محله و تصمیم گرفتم صبر کنم تا فردای صبح روز بعد که بره سر کار و اون دیه لنگ کفشو بزنم پس کله ی کچله اون کچل پدر سوخته. و همسنطور هم شد.
مرسی که باهامون همراه بودین الان تو پارکمو اینداستانو براتون تعریف میکنم.اینو گفتم بدونین که حقتونو بگیرین حالا مهم نیست که طرف مقابل چیکارتونه.