آمپول زدن خواهرم

من یه روز بعد از ظهر توی خونه تنها بودم و داشتم به کارای خودم می‌رسیدم. خواهرم، نازنین، ۱۶ سالش بود و همیشه خیلی فعال و پرانرژی بود. قدش حدود ۱۶۰ سانتی‌متر بود و پوستش روشن و صاف بود. موهای بلند و قهوه‌ای روشنش همیشه به هم ریخته بود و چشماش هم سبز و درخشان بود. نازنین همیشه به من می‌گفت که من برادر بزرگ‌ترش هستم و باید مراقبش باشم.

ادامه خواندن “آمپول زدن خواهرم”